تبليغاتX
نیایش من

نیایش من

آخر گذشت آن زمان کهنه ي ديدار رفت آن ثانيه هاي پر هياهو شکست آن لحظه هاي زيبا و تو ، چه ساده گذشتي از اين همه احساس......

زمستان
سرآغاز نگاه سرد تو بود
و شب بلورین من
معصومانه شکست
با حجم سنگ های غرور تو

RSS

ارزوهایی مثل سراب

1- رابطه‌ای که در آن عاشق توانایی‌های بلقوه همسرتان می‌باشید.
«می‌دانم که مرا دوست دارد. موضوع فقط همین است که او از اینکه احساسات خود را ابراز کند، مشکل دارد، به اندکی وقت نیاز دارد، دیگران او را درک نمی‌کنند... »اگر این جملات برایتان آشنا است ، پس احتمالا شما بر خلاف آنچه که ادعا می‌کنید براستی عاشق او نیستید، بلکه عاشق فردی که امیدوارید همسرتان به آن بدل شود هستید. این نوع روابط به‌طرز نسبتا شدیدی «اعتیاد‌آور» هستند. چرا که شما خود را در دام کسی اسیر کرده اید که قرار است همسرتان به آن بدل شود، و دل کندن از این امید بسیار مشکل خواهد بود.
اگر جملات زیر را در ذهن خود تکرار می‌کنید در این رابطه غرق شدید و به همسرتان بیش از آنچه که او خود را باور دارد، ایمان دارید.
هیچ‌کس تا به حال او را آن‌گونه که باید دوست نداشته و اگر شما به حد کافی به او عشق بورزید قادر خواهید بود، تا او را تغییر دهید این فقط شمایید که ماهیت واقعی او را می‌شناسید و هیچ‌کس او را درک نمی‌کند.
داشتن یک رابطه سالم با همسرتان به معنی عشق ورزیدن به او به خاطر کسی که هست، می‌باشد. نه عشق ورزیدن با امید به کسی که خواهد شد.
راه حل: اشکالی ندارد اگر مایل باشید تا در برخی جهات شاهد رشد شخصی او باشید، اما می‌بایست به همان گونه‌ای که هست، از او رضایت داشته باشید.

ادامه مطلب

به قلم : باران در دوشنبه 1387/04/31 ساعت 2:42 PM موضوع: روانشناسی | +

نامه ی رضا کیانیان....

نامه ی رضا کیانیان (بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون) به خسرو شکیبایي

بي ‌خبر گذاشتي و رفتي، بدون خداحافظي ؟!

 

 

ادامه مطلب

به قلم : باران در دوشنبه 1387/04/31 ساعت 1:5 PM موضوع: فرهنگی | +

لیلی نام تمام دختران زمین است....

 

خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

.لیلی گفت: من

.خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم

.خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش

.لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد

.لیلی گُر می گرفت. خدا حظ می کرد. لیلی می ترسید آتشش تمام شود

.لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد

. مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد

.آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد

.خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود

***

 

 

ادامه مطلب

به قلم : باران در دوشنبه 1387/04/31 ساعت 12:58 PM موضوع: فریاد دلتنگی | +

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

 به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .، 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

 

به قلم : باران در دوشنبه 1387/04/31 ساعت 12:56 PM موضوع: فرهنگی | +

بازیگر

 

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...

 


                                                         

  مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...

 


 مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !

یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ...

  


 مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .

به فکر فرو رفت ...

باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !

ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :

  از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!

 او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!

 وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!

 سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...

 


  حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

                                    اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست.

  او الان یک بازیگر است.همانند بقيه مردم!!!

به قلم : باران در دوشنبه 1387/04/31 ساعت 7:37 AM موضوع: فرهنگی | +

دل نوشته عاشق پاییز


گلبرگهايم از آنِ تو
همه را بِکَن
بشکن
خورد کن ...

اصلا انتظار ندارم
من را
به مانند گلهاي ديگرت
در گلدانهاي زريين گذاري
و روزي صدها کلمه برايم حرام کني ...

فقط سوگند به خداي شب و ترانه
ساقهء شکسته ام را
در زير همان مهتاب کوچه انتظار بگذار ...

مي خواهم تا پايان راه
براي مهتاب
از اشکها و بوسه هامان
غزل بگويم ...

به قلم : باران در شنبه 1387/04/22 ساعت 3:18 PM موضوع: فریاد دلتنگی | +

حسرت و اعتراف

همیشه دلم میخواست توی این عالم غربت که فقط احساس خفگی دارم یکی بود که به حرفام گوش میکرد.یکی بود که بصدای خسته م بگه  هنوز امیدی هست واسم از روشنائی فردا بگه واسم از نگاه خسته ای بگه که چشمام همیشه بدنبالش بود نگاهی که در یک لحظه تموم زندگیمو مثل طوفان  درگیر خودش کرد نگاهی که اگه بود نمیدونم شاید بدنبالش مهرو وفا هم بود.وفائی که همیشه میون جاده های تنهائی زندگیم دنبالش میگشتم.نمیدونم اگه اون نگاه بود دل خسته ی من هم شکسته نبود و قلب غبار گرفته ام پر از حسرت نبود.ایخدا تو این زندگی که تو تقدیمم کردی چیزی قسمت این دل خسته م نشد زندگی که بارون بهارش اشک چشمام بود و ابر اسمون ابیش چشمهای خسته م بود ونخلهای سبز زندگیم فقط انتظار بود که تموم زندگیمو بهش بخشیدم و دریائی که موجهاش زخم زبون مردم بود و سنگ ساحل غربتش دلهای مردم و ساحلی که تموم صدفاشو موجها برده بودن.

به قلم : باران در یکشنبه 1387/04/16 ساعت 11:27 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

چگونه بفهمیم دوستمان در یاهو مسنجر (مخفی) Invisible است؟

 

در این ترفند قصد داریم به معرفی یک سایت بپردازیم که در کمتر جایی یافت میشود ، چرا که هنوز از ایجاد آن مدت کمی گذشته است. بدین صورت که بدون نیاز به نرم افزار خاصی و تنها با استفاده از یک عمل کوچک میتوان با وارد نمودن ID شخص مورد نظر پی به این موضوع برد که آیا او Invisible است یا خیر؟ لازم به ذکر است که این ترفند بر روی تمامی ورژنهای یاهو مسنجر جدید و قدیم قابل اجراست.

 

شرح مختصري از اين سايت :
همان طور که می دانید Yahoo Messenger یک سرویس گفتگو میباشد که به کاربران اجازه میدهد تا به صورت Online و یا Invisible با یکدیگر Chat کنند. Kopy.ir امکانی را فراهم می کند که شما بتوانید کسانی را که در Yahoo Messenger مخفی به گفتگو می پردازند را شناسایی کنید . برای این منظور تنها کافیست مراحل زیر را انجام دهید:
1- Yahoo Id شخص مورد نظر خود را در مکان تعیین شده بدون yahoo.com@ وارد کنید . برای مثال : john_Smith
2- بر روی تصویر ذره بین کلیک کنید. بعد از چند ثانیه Kopy وضعیت Yahoo Id مورد نظر را تشخیص داده و یکی از تصاویر زیر را نمایش می دهد:

این تصویر بیانگر آن است که شخص در وضعیت Invisible می باشد.

این تصویر بیانگر آن است که شخص در وضعیت Online می باشد.

این تصویر بیانگر آن است که شخص در وضعیت Offline می باشد.

به همین سادگی

به قلم : باران در سه شنبه 1387/04/11 ساعت 7:29 AM موضوع: کامپیوتر | +

دروغ می گفت


بر بلندی نشسته بود، او که تا آن روز نه طعم فقر را چشیده بود و نه اضطراب فردای کودکش را داشت. ولی می گفت: صلی ا... علیک یا صاحب الزمان، او نمی دید اما من دیدم اشکی را که بی صدا از گوشۀ چشم مادری که دلش پر از اضطراب فردای کودک گرسنه اش بود، چکید و بر زمین ریخت.
بر شیشۀ مغازه اش نوشته بود: «یا صاحب الزمان» و من دیدم همان انسان منتظر پیر زنی را با داد و فریاد از مغازه اش بیرون کرد. او نفهمید اما من احساس کردم که پیر زن دلش شکست.
می گفت: چه حس و حالی دارد دعای فرج خواندن و اشک ریختن. اما من دیدم که بعد از خواندن دعای فرج با همان چشم ها با تندی به مادرش چشم دوخت و بر سرش فریاد زد.
می گفت: دلتنگ امام زمان هستم، شاید او نمی دید اما من دیدم که با بد حجابیش، امام زمانش را دلتنگ می کرد.
می گفت: هر چه دارم از اهل بیت(ع) است، از امام زمان است. اما من خودم دیدم که گاه انفاق دستهایش را محکم می بست.
می گفت: هر روز منتظر آمدنش هستم. اما من خودم دیدم یکبار هم در فراق او اشک نریخت.
می گفت: دلم حرم اوست. اما من دیدم برای همه فرصت داشت غیر از او.
می گفت: می خواهم ببینمش و من دیدم که چشمهایش به هر سو می چرخید و لایق دیدار نبود.
می گفت: عاشق اویم. اما دروغ می گفت. چرا که من خودم دیدم امام زمانش تنها و غریب بود.
اما یکبار چشمهایم را بستم و تنها شنیدم که آقایی مهربان دستهایش را رو به خدا بالا گرفته بود و با چشمانی گریان می گفت:
« خداوندا شیعیان ما با اتکا به محبت ما گناهان زیادی می کنند. آنها را ببخش و بیامرز.»

به قلم : باران در شنبه 1387/04/08 ساعت 7:55 AM موضوع: فرهنگی | +

T E M P L A T E D E S I G N E D B Y K I Y N O O S H A N S A R I

طراح قالب های بلاگفا بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

New Coding JavaScript


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ