تبليغاتX
نیایش من

نیایش من

آخر گذشت آن زمان کهنه ي ديدار رفت آن ثانيه هاي پر هياهو شکست آن لحظه هاي زيبا و تو ، چه ساده گذشتي از اين همه احساس......

زمستان
سرآغاز نگاه سرد تو بود
و شب بلورین من
معصومانه شکست
با حجم سنگ های غرور تو

RSS

لالالا.....



لا لا لا لا نخواب سودی نداره
همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه
که ماه غصه اش نشه تنها بیداره

لا لا لا لا نخواب باز هم سفر رفت
نمیدونم به کارون یا خزر رفت
فقط دردم اینه مثل همیشه بدون اطلاع و بی خبر رفت

لا لا لا لا نخواب میدونه جنگه
دست هر کی میبینی یه تفنگه
یه عمره دور چشماش گشتم اما نفهمیدم که اون چشما چه رنگه

لا لا لا لا نخواب زندونه دنیا سر ناسازگاری داره با ما
بشین باز هم دعا کن واسه اون که ما رو اینجا گذاشت تنهای تنها

لا لا لا لا نخواب اون راه دوره خدا میدونه که حالش چه جوره
توی خلوت میگم اینجا کسی نیست خداییش که دلم خیلی صبوره

لا لا لا لا نخواب تیره است چراغم مثل اتشقشان میمونه داغم
به جون گلدونا کم غصه ای نیست
هزار شب شد هزار شب شد نیومد باز سراغم

لا لا لا لا نخواب خواب که دوا نیست
دل دیوونه داشتن که خطا نیست
میگن دست از سرش بردار نمیشه اخه عاشق شدن که دست ما نیست

لا لا لا لا نخواب تنها میمونم کاش اون قدر چشماتو بدونم
من مثل اون نامهربونم

لا لا لا لا نخواب ماه رو نگاه کن
من اسفند رو میارم تو دعا کن
بگو برگرده پیش ما بمونه کتاب حافظ رو بردار و وا کن

لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه همیشه عمر خوشبختی کوتاهه
میگن با یه فرشته اونو دیدن دروغه جون دریا اشتباهه

لا لا لا لا نخواب تلخ جدایی کمر خم میشه زیر بی وفایی
تو بیدار باش همه تو خواب نازن برای کی بخونم پس لالایی

لا لا لا لا نخواب تنهایی زرده اگه طولانی شه مثل یه درده اگه چشم انتظار باشی که
هیچی دروغ میگی به دل که بر میگرده

لا لا لا لا نخواب اشکت زلاله مثل بارون پای نخل وصاله
من و تو هم شب و هم قلب و کشتیم ولی اون چی ؟ چقدر اون بی خیاله

لا لا لا لا نخواب دنیا خسیسه واسه کم ادمی خوب مینویسه
یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده است یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه

لا لا لا لا نخواب عاشق یه سیبه همیشه سرخ و تب دار و غریبه
تا اون بالاست رسیده است اما تنهاست پایین هم که بیوفته بی نصیبه

لا لا لا لا نخواب اینجا سیاهی پر اما تو تنگه قصه ماهی


به قلم : باران در دوشنبه 1387/07/29 ساعت 8:16 AM موضوع: فرهنگی | +

یک تست جالب....

 

 هيچ كلكي در كارنيست! اين بازي بطرز شگفت آوري دقيق خواهد بود!
 البته بشرطي كه تقلب نكنيد! فقط به دستور العمل عمل نمايد و
 تقلب نكنيد، در غير اينصورت نتيجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد
 آرزو خواهيد كرد كه ايكاش تقلب نمي كرديد!
 اين حدوداً 3 دقيقه زمان خواهد برد تا شما را ديوانه كند!!


 اين بازي نتيجه خنده دار و در عين
 حال شگفت انگيزي خواهد داشت!

 پيام را يكجا تا پايا ن نخوانيد
 بلكه مرحله به مرحله پيش برويد و
 عين دستورالعمل انجام دهيد!
                         
 نكته: زماني كه ميخواهيد اسامي را
 بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه
 اشخاصي هستند كه شما آنها را مي
 شناسيد (تبصره از خودم: يعني اسم
 الكي يا بيخودي ننويسيد!!!)
 مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه
 بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به
 دستورالعمل از احساس و غريزه خود
 استفاده كنيد و بيخودي و بيش از حد
 فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه
 به ذهنتان مي آيد را بنويسيد!

 با زهم بايد گفته شود كه به آرامي
 و مرحله به مرحله به انتهاي متن
 برويد در غير اينصورت نتيجه درست
 نخواهد بود و آنرا ضايع خواهيد
 كرد!
 (باز هم تبصره از خودم: اين رو
 بخاطر اين چندين بار تكرار كرده كه
 آدمهاي فضول ببخشيد كنجكاو
 خودشونو كنترل كنن!!!)
 خوب حالا يك قلم و يك برگ كاغذ
 آماده كنيد.

 1- اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را
 بصورت ستوني يا رديفي (زير هم) بر
 روي كاغذ بنويسيد.
 2- سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر
 عددي را كه مايليد بنويسيد.
 3- حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام
 شخصي را از جنس مخالف بنويسيد.
 == قرار نشد به پايين نگاه كنيد!
 تقلب ممنوع !!=
                        

 4- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه
 دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل)
 در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد.
 5- در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار
 ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در جلوي
 هر رديف نام يك ترانه)
 6- اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو
 كنيد!!
 و حالا كليد رمز گشايي اين بازي:
 .
 .
  .
 .
                             
 1- عددي را كه در رديف 2 نوشته ايد
 مشخص كننده تعداد اشخاصي است كه
 شما بايد در باره اين بازي به آنها
 بگوييد!
 2- شخصي كه نامش در رديف 3 قيد شده
 كسي است كه شما عاشقش هستيد!!!
 3- شخصي كه نامش در رديف 7 قيد شده
 كسي است كه شما دوستش داريد ولي با
 هم نمي سازيد (يا به تعبير ديگر
 عاقبت خوشي نخواهد داشت!)!!!
 

 4- شخص شماره 4 كسي است كه شما بيش
 از همه به او اهميت ميدهيد!
 5- شخص شماره 5 كسي است كه شما را
 بسيار خوب مي شناسد.
 6- شخصي كه نامش در رديف 6 قيد شده،
 ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست!

 7- آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص
 شماره 3 تطبيق مي كند (مرتبط است)!!!
 8- آهنگ شماره 9 آهنگي براي شخص
 شماره 7 است!
 9- آهنگ شماره 10 آهنگي است كه بيش
 از همه افكار شما را بازگو مي كند!
 10- و بالاخره شماره 11 آهنگي است كه
 مي گويد شما در باره زندگي چه
 احساسي داريد!!!!
 

 واقعا شگفت آور است! نه؟! ولي بنظر
 مي آيد كه درست باشه

به قلم : باران در چهارشنبه 1387/07/17 ساعت 8:1 AM موضوع: روانشناسی | +

هنر تندرست ماندن...

 

هنر تندرست ماندن

اگر نمي‌خواهيد بيمار شويد؛ احساساتتان را بيان کنيد.
هيجانات و احساساتي که سرکوب يا پنهان شده باشند به بيماري‌هايي نظير ورم معده، زخم معده، کمر درد و درد ستون فقرات منجر مي‌شوند. سرکوبي احساسات به مرور زمان حتي مي‌تواند به سرطان هم بيانجامد. در آن زمان است که ما به سراغ يک محرم مي‌رويم و رازها و خطاهاي خود را با او در ميان مي‌گذاريم!
گفتگو، صحبت کردن، کلمات، ... وسيله درماني قدرتمندي هستند.

اگر نمي‌خواهيد بيمار شويد؛ تصميم‌گيري کنيد.
افراد دو دل و مرد�`د دچار دلهره و اضطراب هستند. دو دلي و بي‌تصميمي باعث مي‌شود که مشکلات و نگراني‌ها روي هم انباشته شوند. تاريخ انسان بر اساس تصميم‌گيري‌ها ساخته شده است. تصميم‌گيري دقيقاً به معني چشم‌پوشي آگاهانه از بعضي مزايا و ارزش‌ها براي به دست آوردن بعضي ديگر است. افراد مرد�`د در معرض بيماري‌هاي معدي، دردهاي عصبي و مشکلات پوستي قرار دارند.

اگر نمي‌خواهيد بيمار شويد؛ به دنبال راه حل‌ها باشيد.
افراد منفي، مشکلات را بزرگ مي‌کنند و راه حل‌ها را نمي‌يابند. آن‌ها غم و غصه، شايعه و بدبيني را ترجيح مي‌دهند. روشن کردن يک کبريت بهتر از تاسف خوردن از تاريکي است. زنبور، موجود کوچکي است ام�`ا يکي از شيرين‌ترين چيزهاي جهان را توليد مي‌کند. ما هماني هستيم که مي‌انديشيم. افکار منفي باعث توليد انرژي منفي مي‌شوند که آن‌ها نيز به نوبه خود تبديل به بيماري مي‌گردند.

اگر نمي‌خواهيد بيمار شويد؛ در زندگي اهل تظاهر نباشيد.
کسي که واقعيت را پنهان نگاه مي‌دارد، تظاهر مي‌کند و هميشه مي‌خواهد راحت و خوب و کامل به نظر ديگران برسد، در واقع بار سنگيني را بر دوش خود قرار مي‌دهد. مثل يک مجسمه برنزي با پايه‌هاي گِلي. هيچ چيز براي سلامتي بدتر از نقاب به چهره داشتن و زندگي کردن با تظاهر نيست. اين گونه افراد زرق و برق زياد و ريشه و مايه اندکي دارند و مقصد آن‌ها داروخانه، بيمارستان و درد است.

اگر نمي‌خواهيد بيمار شويد؛ واقعيت‌ها را بپذيريد.
سرباز زدن از پذيرش واقعيت‌ها و عدم اتکاء به نفس، ما را از خودمان بيگانه مي‌سازد. هسته اصلي يک زندگي سالم، يکي بودن و رو راست بودن با خود است. کساني که اين را نمي‌پذيرند، حسود، مقل�`د، مخر�`ب و رقابت طلب مي‌شوند. پذيرفتن انتقادها، کاري عاقلانه و ابزار درماني خوبي است.

اگر نمي‌خواهيد بيمار شويد؛ اعتماد کنيد.
کساني که به ديگران اعتماد ندارند نمي‌توانند ارتباط خوبی با دیگران برقرار کنند و نمي‌توانند رابطه پايدار و عميقي با ديگران به وجود آورند. آن‌ها معنی دوستی واقعی را درک نمي‌کنند. بي‌اعتمادي باعث کاهش ایمان فرد مي‌گردد.

به قلم : باران در یکشنبه 1387/07/14 ساعت 8:2 AM موضوع: روانشناسی | +

انسان زميني شد، فرشته‌ها گريستند

از بهشت كه بيرون آمد، دارايي‌اش فقط يك سيب بود. سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود. و مكافات اين وسوسه هبوط بود.فرشته‌ها گفتند: تو بي‌بهشت مي‌ميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم ظلم كرده‌ام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين مي‌خواهد، پس زمين از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جاده‌اي كه تو را دوباره به بهشت مي‌رساند و از زمين مي‌گذرد؛ زميني آكنده از شروخير، آكنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه...

و فرشته‌ها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نمي‌توانست برود. انسان بردرگاه بهشت وامانده بود. مي‌ترسيد و مردد بود.
و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.
خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده‌شدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت پاداش به‌گزيدن توست.
عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا توبهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد و صبوري را. و اين آغاز انسان بود.

به قلم : باران در سه شنبه 1387/07/09 ساعت 9:38 AM موضوع: فرهنگی | +

قصه زندگی ادمها

او خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود.
او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همين سؤال توست. سؤالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانه‌اي ا‌ست كه آب و نور مي‌خواهد.»
او سؤالش را كاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ريشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالي شد و هرشاخه سؤالي و هر برگ سؤالي.
و او كه روزي تنها يك سؤال داشت؛ امروز درختي شد كه از هرسرانگشتش سؤالي آويخته بود. و هر برگ تازه، دردي تازه بود و هر باز كه ريشه فروتر مي‌رفت، درد او نيز عميق‌تر مي‌شد.
فرشته‌ها مي‌ترسيدند. فرشته‌ها از آن همه سؤال ريشه‌دار مي‌ترسيدند.
اما خدا مي‌گفت: «نترسيد، درخت او ميوه خواهد داد؛ و باري كه اين درخت مي‌آورد. معرفت است.
فصل‌ها گذشت و دردها گذشت و درخت او ميوه داد و بسياري آمدند و جوابهاي او را چيدند. اما دردل هر ميوه‌اي باز دانه‌اي بود و هر دانه آغاز درختي‌ست. پس هر كه ميوه‌اي را برد دردل خود بذر سؤال تازه‌اي را كاشت.
«و اين قصه زندگي آدم‌هاست» اين را فرشته‌اي به فرشته‌اي ديگر گفت.

به قلم : باران در سه شنبه 1387/07/09 ساعت 9:37 AM موضوع: فرهنگی | +

باد می اید....

 سبوي شكسته
باد مي آيد
اما، زوزه نمي كشد

تو به من گفتي: صبوري كن جان دل خسته من
ومن بي گمان، ندانستم كه كجاي آن دلِ تنگ تو هستم!
باد مي آيد

وتو در گوش من زمزمه مي كني شاعرانه هايت را
ومن بي گمان، باز هم نمي دانم كه تو غربت مرا مي داني!
باد مي آيد

ومن تو را در لحظه لحظه خود، حس مي كنم
تو را در همه خستگي هايم مي بينم
ومن اما باز بي گمان، نمي دانم كه ترانه ساز ترانه هاي ناب تو هستم!
هستم؟؟؟؟؟؟؟؟

نمي دانم، شايد!!!!!!!!!!!
كه اين هم دلخوشيي باشد براي من

باد مي آيد
وتو شوري عاشقانه در من بر مي انگيزي
تو سر مي دهي صداي عشق را
تو مي خواني براي من و بي تاب نگاهي از من مي شوي
ومن بي گمان، باز نمي دانم كه اين شرري كه بر جان تو افتاده است ازمن است يا غير!
باد مي آيد

تو مرا به كوچه باغ هاي آشنايي مي بري
گل ياسي از ديوار كاه گلي كوچه باغ برايم مي چيني وپيشكش من مي كني
ومن بي گمان، نمي دانم كه اين رويا حقيقي است يا وهمي است كه مرادر برگرفته است؟!
باد مي آيد

اما.........تو نيستي ديگر
باد مي آيد
چرا نيستي ديگر؟!
باد مي آيد

چرا نمي خواني برايم ديگر؟!
باد مي آيد واين بار، باد براي من مي خواند زمزمه اي از تو در جان خفته من

مي گويد:
باد مي آمد ومن با هر وزش آن، براي تو ارمغاني مي آوردم وتو فقط بي گمان از آن مي گذشتي وباورت نبود

باد مي آمد ومن برايت عاشقانه ها مي گفتم وتو باز هم بي گمان، از كنار آن مي گذشتي
باد مي آمد وتو هنوز............باور مرا به باور خود نرساندي
ديگر چه مي خواستي تا بداني همه آن چه كه برايت مي آوردم،‌از بهر تو بود؟!
بي گمان هاي تو، مرا به ورطه رفتن ها كشاند

ومن همچنان تشنه يك لحظه باورتو، بودم
اينك،‌ باد مي آيد
اما ديگر نيست آن يقيني كه تو را از بي گمان ها برهاند و به باور برساند
باد مي آيد
او نيست، اما خلوت بي او
مرا به باور رسانده است
حالا باوري براي من است واو نيست
ديگر بي گمان اين را مي دانم كه به يقين، او نيست
باد مي آيد و.................

به قلم : باران در سه شنبه 1387/07/09 ساعت 9:34 AM موضوع: فرهنگی | +

T E M P L A T E D E S I G N E D B Y K I Y N O O S H A N S A R I

طراح قالب های بلاگفا بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

New Coding JavaScript


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ