تبليغاتX
نیایش من

نیایش من

آخر گذشت آن زمان کهنه ي ديدار رفت آن ثانيه هاي پر هياهو شکست آن لحظه هاي زيبا و تو ، چه ساده گذشتي از اين همه احساس......

زمستان
سرآغاز نگاه سرد تو بود
و شب بلورین من
معصومانه شکست
با حجم سنگ های غرور تو

RSS

باز ائینه

باز آئینه خورشید از آن اوج بلند
راست برسنگ غروب آمد و آهسته شكست
شب رسید از ره و آن آینه خرد شده
شد پراكنده و در دامن افلاك نشست

تشنه‌ام امشب, اگر باز خیال لب تو
خواب نفرستد و از راه سرابم نبرد
كاش از عمر شبی تا بسحر چون مهتاب
شبنم زلف ترا نوشم و خوابم نبرد

روح من در گرو زمزمه‌ای شیرینست
من دگر نیستم, ای خواب برو, حلقه مزن
این سكوتی كه تو را می‌طلبد نیست عمیق
وه كه غافل شده‌ای از دل غوغائی من

می‌رسد نغمه‌ای از دور بگوشم, ای خواب
مكن, این نغمه جادو را خاموش مكن:
«زلف, چون دوش, رها تا بسر دوش مكن
ای مه امروز پریشانترم از دوش مكن»

در هیاهوی شب غمزده با اختركان
سیل از راه دراز آمده را همهمه‌ایست
برو ای خواب, برو عیش مرا تیره مكن
خاطرم دستخوش زیر و بم زمزمه‌ایست

چشم بر دامن البرز سیه دوخته‌ام
روح من منتظر آمدن مرغ شب ست
عشق در پنجه غم قلب مرا می‌فشرد
با تو ای خواب, نبرد من و دل زین سبب ست

مرغ شب آمد و در لانه تاریك خزید
نغمه اش را بدلم هدیه كند بال نسیم
آه . . . بگذار كه داغ دل من تازه شود
روح را نغمه همدرد فتوحی‌ست عظیم

به قلم : باران در شنبه 1388/08/16 ساعت 12:36 PM موضوع: فریاد دلتنگی | +

ماه من غصه چرا؟؟؟؟؟؟؟

 

ماه من غصه چرا   ؟؟؟

 آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز

 مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

 یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت

  بلکه از عاطفه لبریز  شد و نفسی از سر امید کشید

 و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست

 ماه من غصه چرا؟؟

 تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست

 ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن

 کار آنهایی نیست که خدا را دارند
 

ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید

 یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

 با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

 و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز

 او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد

 او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد

 ماه من...

 غصه اگر هست بگو تا باشد

 معنی خوشبختی، بودن اندوه است

 اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور

 چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند

 همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر

 پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

 و در آن باز کسی می خواند

که خدا هست

 خدا هست

 خدا هست هنوز

به قلم : باران در سه شنبه 1388/08/12 ساعت 7:48 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

من از خدا خواستم .....

 

*من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید*
 

خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در
تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی.


*من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد*
 

خدا گفت : نه روح تو کامل است . بدن تو موقتی است. 
 

*من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد*
 

خدا گفت : نه
شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست
آوردنی است.


*من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد*
 

خدا گفت : نه من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد


*من از خدا خواستم تا از درد ها
 آزادم سازد*
 

خدا گفت : نه
 درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد.


*من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد*
 

خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی.


*من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید*
 

خدا گفت : نه
  من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری


*من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست
داشته باشم*
 

   خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی
   امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده.

*داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و برکت خواهی یافت*

 

((و من مضطرب و دل نگران به تو گفتم که پر از تشویشم

چه شود آخر کار

و تو گفتی آرام که خدا هست کریم پاسخی نرم و لطیف

که به من داد یک آرامش شیرین و عجیب))

به قلم : باران در شنبه 1388/08/09 ساعت 11:44 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

رکاب بزن.....

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.

آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.

  یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.

 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

  او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته مي‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
 

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
 
بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

  او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند
تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..

  حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود
.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..

  من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم..

  این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.

  هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

 

«ركاب بزن....»

به قلم : باران در یکشنبه 1388/05/04 ساعت 8:16 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

ماهی پری

ماهی پری دلش همیشه خون بود
زندونی تنگای این و اون بود /
خودش ولی یه چیکه آسمون بود
هوایی دریای بیکرون بود /
تموم حوضا واسه اون کوچیک بود
رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود /
***
ماهی تو ماهی آبت آسمونه
رودخونه هات مسیر کهکشونه /
موج چشات ، موجای راز و نیاز
اشکاتو وردار و یه دریا بساز /

880122-1.jpg

ماهی پری ! تنگ بلور رو بشکن
شنا نکن تو حوض تنگ این تن /
***
ماهی پری نامزد آسمونی
عروس دریایی کهکشونی /
سفره عقدت رو کجاها چیدن
فرشته ها شمعدونی تو خریدن /
ماهی پری هنوز که اینجا موندی
قصه پروازو مگه نخوندی /
***
ماهی پری چارقد نور و سر کن
بال و پرت را تن کن و سفر کن /
دریای آسمون اگر چه دوره
ساحل اون پر از نگین نوره /
***
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی ؟!
پشت سرت نمونده ردپایی /
***
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب
جستی زد و رفت و گذشت از این آب /
نقره ماه دگمه پیرهنش شد
ستاره ها پولک رو تنش شد

به قلم : باران در چهارشنبه 1388/04/31 ساعت 10:32 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

تصاویری از عشق که میلیون ها نفر با آن گریه کردند....


گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.

در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و  منتظر جفتش می باشد

 

در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد

 

در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا  شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد

 

لحظه ای که  متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند

 

در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد

 

در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد
 
 

به قلم : باران در دوشنبه 1387/09/11 ساعت 7:13 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

لبخند

 

بسياري  از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد …

قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او  تجربه هاي حيرت آو  خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :

  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند  در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق  كبريت داري؟! "  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم  لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....

ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد 

من حالا با علم به اينكه او نه يك  نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش "

او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.

  يك لبخند زندگي مرا نجات داد ...

بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي  زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما  لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها  من حقيقي وارزشمند نهفته است. 

من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند.

داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است

آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن  به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم  روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي‌دهد...

به قلم : باران در شنبه 1387/08/18 ساعت 6:38 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

تنهايي، تنها دارايي‌ آدم‌ها

 

نامي‌ نداشت. نامش‌ تنها انسان‌ بود؛ و تنها دارايي‌اش‌ تنهايي.گفت: تنهايي‌ام‌ را به‌ بهاي‌ عشق‌ مي‌فروشم. كيست‌ كه‌ از من‌ قدري‌ تنهايي‌ بخرد؟ هيچ‌كس‌ پاسخ‌ نداد.گفت: تنهايي‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهايي‌ از بهشت، رازهايي‌ از خدا. با من‌ گفت‌و گو كنيد تا از حيرت‌ برايتان‌ بگويم.

هيچ‌كس‌ با او گفت‌وگو نكرد.
و او ميان‌ اين‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ كوچكش‌ را برداشت‌ و به‌ غارش‌ رفت. غاري‌ در حوالي‌ دل. مي‌دانست‌ آنجا هميشه‌ كسي‌ هست. كسي‌ كه‌ تنهايي‌ مي‌خرد و عشق‌ مي‌بخشد.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ كرديم‌ و نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ مدت‌ آنجا بود.
سيصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون؟ يا نه، كمي‌ بيش‌ و كمي‌ كم. او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ كرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنيد؛ و نمي‌دانيم‌ آيا در غار خوابيده‌ بود يا نه؟
اما از غار كه‌ بيرون‌ آمد بيدار بود، آن‌قدر بيدار كه‌ خواب‌آلودگي‌ ما برملا شد. چشم‌هايش‌ دو خورشيد بود، تابناك‌ و روشن؛ كه‌ ظلمت‌ ما را مي‌دريد.
از غار كه‌ بيرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تني‌ نحيف‌ و رنجور. اما نمي‌دانم‌ سنگيني‌اش‌ را از كجا آورده‌ بود، كه‌ گمان‌ مي‌كرديم‌ زمين‌ تاب‌ وقارش‌ را نمي‌آورد و زير پاهاي‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شكست.
از غار كه‌ بيرون‌ آمد، باشكوه‌ بود. شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتني. اما ديگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دريا دريا سكوت‌ نوشيده‌ بود.
و اين‌ بار ما بوديم‌ كه‌ به‌ دنبالش‌ مي‌دويديم‌ براي‌ جرعه‌اي‌ نور، براي‌ قطره‌اي‌ حيرت. و او بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بگويد، مي‌بخشيد؛ بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بخواهد.
او نامي‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارايي‌اش، تنهايي.

به قلم : باران در دوشنبه 1387/06/04 ساعت 9:9 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

حادثه

 
در اتاقم خلوتي ساكت و سرد     سجاده ام پر تسبيح و دعا
 
در شگفتم با خود كه چرا خاك شدم؟          من چرا اين همه مشتاق شدم؟
تو چرا سنگ شدي؟ من چرا اين همه دلتنگ شدم؟
در شگفتم با خود كه چرا بد كردي؟
من چه كردم با تو كه رهايم كردي؟...
 
 
تو بمان با قلبت                 تو بمان با ياست...
تو بمان ، اما من ميروم شهر به شهر       ميكنم از سر هر كوي گذر
روز و شب ميگردم، روز و شب ميگردم تا بيابم او را
 
 
او همان گمشده پاك من است             او همان مرهم دستان من است
 
تو اگر سرد شدي        مهر او گرم تر از خورشيد است
تو اگر با دل من قهر شدي        عشق او تا به ابد جاويد است
 
تو بمان با قلبت                 تو بمان با يا ست...
تو بمان، اما من                باز خواهم آمد از همان شهر غريب
با همان قلب ترك خورده و آن عشق نجيب
و تو را خواهم ديد كه در اندوه همين حادثه پر پر شده اي ...
روز ويراني تو روز ميلاد من است، و تو آن روز پشيمان تر از امروز مني
 
تا بهاري ديگر لحظه ها ميگذرند و تو هم ميگذري
 
مثل يك " بيگانه "              يك حادثه                 يك سايه شوم
و فقط آنچه بجا مي ماند، نقش يك خاطره است
كه براي من ساده، من بي انديشه...
 
قصه تلخ تر ين حادثه است. 

به قلم : باران در یکشنبه 1387/05/20 ساعت 8:4 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

لیلی نام تمام دختران زمین است....

 

خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

.لیلی گفت: من

.خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم

.خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش

.لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد

.لیلی گُر می گرفت. خدا حظ می کرد. لیلی می ترسید آتشش تمام شود

.لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد

. مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد

.آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد

.خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود

***

 

 

ادامه مطلب

به قلم : باران در دوشنبه 1387/04/31 ساعت 12:58 PM موضوع: فریاد دلتنگی | +

دل نوشته عاشق پاییز


گلبرگهايم از آنِ تو
همه را بِکَن
بشکن
خورد کن ...

اصلا انتظار ندارم
من را
به مانند گلهاي ديگرت
در گلدانهاي زريين گذاري
و روزي صدها کلمه برايم حرام کني ...

فقط سوگند به خداي شب و ترانه
ساقهء شکسته ام را
در زير همان مهتاب کوچه انتظار بگذار ...

مي خواهم تا پايان راه
براي مهتاب
از اشکها و بوسه هامان
غزل بگويم ...

به قلم : باران در شنبه 1387/04/22 ساعت 3:18 PM موضوع: فریاد دلتنگی | +

حسرت و اعتراف

همیشه دلم میخواست توی این عالم غربت که فقط احساس خفگی دارم یکی بود که به حرفام گوش میکرد.یکی بود که بصدای خسته م بگه  هنوز امیدی هست واسم از روشنائی فردا بگه واسم از نگاه خسته ای بگه که چشمام همیشه بدنبالش بود نگاهی که در یک لحظه تموم زندگیمو مثل طوفان  درگیر خودش کرد نگاهی که اگه بود نمیدونم شاید بدنبالش مهرو وفا هم بود.وفائی که همیشه میون جاده های تنهائی زندگیم دنبالش میگشتم.نمیدونم اگه اون نگاه بود دل خسته ی من هم شکسته نبود و قلب غبار گرفته ام پر از حسرت نبود.ایخدا تو این زندگی که تو تقدیمم کردی چیزی قسمت این دل خسته م نشد زندگی که بارون بهارش اشک چشمام بود و ابر اسمون ابیش چشمهای خسته م بود ونخلهای سبز زندگیم فقط انتظار بود که تموم زندگیمو بهش بخشیدم و دریائی که موجهاش زخم زبون مردم بود و سنگ ساحل غربتش دلهای مردم و ساحلی که تموم صدفاشو موجها برده بودن.

به قلم : باران در یکشنبه 1387/04/16 ساعت 11:27 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

دلم ..... گلم.....


گُلم ...
دِلم ...
اين روزها که هر کسي
به دنبال شاخه گُل سرخي
براي گرفتن جواز ورود به دلي است ...

من به دنبال کور چراغي هستم
تا در اين شب هاي پوچ و کدر
تکه تکه بال هاي شکسته ام را
پيدا کنم ...

گُلم ...
دِلم ...
هياهوي دنيايِ سياه
سبب نَشُد
تا گُل بوسه هاي گرم تو را فراموش کنم ...
گُل بوسه هايي از جنس آب
از جنس آفتاب ...

گُل بوسه هايي که گاه
تا سال ها
تَعلُقِ خاطري فراتر از يک بوسه
به من داد ...

گُلم ...
دِلم ...
اين روزها
به گل هايِ سرخِ معصومي مي انديشم
که در عيدهاي سَمبُليک عشق
فداي خواسته هاي نا برابر
فداي تکرارها
فداي عادت ها
و فداي نامَردي ها و نامردُمي ها مي شوند ! ...

در اين ميان
من جانباخته تک شاخه گُلي هستم
که در دَستان تو
جان گرفت ...

گُلم ...
دِلم ...

به قلم : باران در چهارشنبه 1387/03/22 ساعت 10:21 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

هنگام باران....


هنگام باران ...
اگر من را‌ كني راهي به مجنونخانه دل‌ها
نخواهم رفت مجنونخانه ، من مستم
شوم راهي به سوي ساقي و ميخانه دل‌ها
تو گر خواهي شوي راهي
به راه ديگري رو جان
كه من در انتظارت سال‌ها شب را سحر كردم
سحر آمد سپيده بر دميد و صبح روشن شد
نمازم را به ياد تو ز بركردم
ز بحر بيكران عشق مجنون هم گذر كردم
از آن دنيا به اين دنيا سفر كردم
به هر سو چون صدايي مي‌شنيدم
زان صدا گوش دلم را هم خبركردم
كوير دل چو ماند سال‌ها
در انتظار قطره‌اي باران
و من هنگام باران چون رسيد
از خيسي عشقت حذر كردم
بدين سان جان خود را سال‌ها
منزلگه داغ و شرر كردم
به آن اميد آمد بار ديگر وقت باران و
همه دلدادگان را من خبركردم ...

به قلم : باران در چهارشنبه 1387/03/22 ساعت 10:15 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

باید عاشق شد و رفت.....

 


بايد عاشق شد و خواند :
(( بايد انديشه کنان پنجره را بست و نشست ))
پشت ديوار کسي مي گذرد
مي خواند :
(( بايد عاشق شد و رفت
چه بيابانهايي در پيش است ! ))
رهگذر خسته به شب مي نگرد
مي گويد :
(( چه بيابانهايي ! بايد رفت
بايد از کوچه گريخت
پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند
و زناني ديگر
به حکايتها دل مي سپرند . ))
پشت ديوار کسي درياواري بيدار
به زنان مي نگريست :
(( چه زناني که در آرامش رود ،
باد را مي نوشند !
و براي تو - براي تو و باد -
آب هايي ديگر در گذرست . ))
بايد اين ساعت - انديشه کنان مي گويم -
رفت و از ساعت ديواري ، پرسيد و شنيد .
و شب و ساعت ديواري و ماه
به تو انديشه کنان مي گويند :
(( بايد عاشق شد و ماند
بايد اين پنجره را بست و نشست ! ))
پشت ديوار کسي مي گذرد ،
مي خواند :
(( بايد عاشق شد و رفت
بادها در گذرند . ))

به قلم : باران در چهارشنبه 1387/03/22 ساعت 10:14 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

شکستی دلمو

پدري به بچه ي خود مي گه كه هروقت دلي رو شكوندي يه ميخ به ديوار بكوب......بچه هم همين كارو براي يه مدت زماني انجام مي ده........بعد از يه مدت پدرش بهش مي گه حالا هرچي ميخ به ديوار كوبوندي رو بكنش از ديوار.......وقتي ميخ ها كنده شدند يه چيزي رو ديوار خودنمايي مي كرد واونم جاي اون ميخ ها بود ....اون وقت بود كه پدر به بچه گفت : دل شكستن هم مثل ميخ مي مونه رو ديوار..... ممكنه بتوني ميخ هارو از ديوار در بياري ولي اون چيزي كه كاريش نمي توني بكني جاييه كه ميخ ها رو ديوار باقي گذاشتن و خودنمايي مي كنن.........

به قلم : باران در سه شنبه 1387/03/21 ساعت 9:43 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

عشق

 

چه ارامش زیبایی در خود پنهان کردی...

. و من باور کردم ...

 با اینکه سیاهی...

 سیاهی شب...

ارامشت را دوست دارم

 دلتنگیت را...

و با حرمت اشکهای عاشقان چه بی بهانه بازی می کنی...

 و چه زیبا دلتنگ می کنی...

 و چه زیبا عاشق...

 چه پاک و مقدس عشق را نشان می دهی ...

 پس چرا این همه سیاهی ...

 نمی فهمم...

 روز روشن با سفیدی و زلالیش به تو حسودی کرد...

 نفهمید که سیاهی شب ...

 عشق را  ...

اینگونه در خود دارد ...

وقتی مامور شهرداری ساعت ۳ صبح جارو میزنه  ...

 ایشالله تنت سالم و خونه ات پر برکت...

 دستانت پر نیرو

و شاید فهمید...

عشق ... حتی دادن اب به گلهای باغچه

 عشق...خریدن یک بسته دستمال کاغذی از مرد روی ویلچر...

نگو گرونه ...

بخر  ...

بگو حلالت  خدا روزیتو زیاد کنه

 و عشق ..کاش کوچک همسایه هم تو عید کفش نو می خرید

و عشق ...همه مردم سیر به خواب رفتن...

و عشق ...کاش شکم  گرسنه نخوابیده باشن...

 وعشق...جهاز دختر همسايه ...

 وعشق... كمكت خواهيم كرد وسر بلند به خانه بخت مي فرستيمت...

 و عشق...با حسرت نگاه کردن دختر زیبای روستایی به روسری

وعشق واقعی ... دخترم ...خواهرم ...تقدیم به تو

عشق ... بوسه زدن به صورت نوگلهای شیر خوارگاه امنه

 و عشق ...روی بسته بندی زیبای کاغذ کادوی کودکانه عزیزم عیدت مبارک....

 و عشق...بردن شاخه گلی به کهریزک...

وعشق ... بوسیدن دستهای پیر و رنجور

 وعشق ...عشق دادن به دلهای پیر جوان پر هیجان و قدرتمند دیروزها وعشق ...وقتی شاخه گلی تقدیمشان کردم ...همه پرسیدن باز میایی؟ وعشق ...تا صبح اشک ریختن برای گفتن جمله کوتاه و فراموش نشدنی  .... دخترم باز به ديدنمان مي ايي؟...

 و عشق...

 وعشق...

وعشق...

پس چرا معني عشقو نمي فهميم؟

 چرا؟ ...    


به قلم : باران در دوشنبه 1387/03/20 ساعت 9:49 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

تولد تو

 

تولد تو اغازیست برای یه دنیا مهربانی

تولد همه خوبيهاست

تولد تمام زيباييهاي زندگي

امروز روز توست

امروز برايت زيباترين گلهاي دنيا را  خواهم آورد

هر چند تو مهربانتر از همه آنهايي

هميشه به قداست چشمان تو ايمان دارم

چه كسي چشم هاي تو را رنگ كرده است؟

چه وقت ديگر  گيتي تواند چون تويي را بزايد؟

فرشته اي فقط در قالب يك انسان !

به قلم : باران در دوشنبه 1387/03/20 ساعت 9:44 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

هرچه هستی باش

با توام ...

ای لنگر تسکین

ای تکان های دل

ای آرامش ساحل

با توام..

ای نور!ای منشور

ای تمام طیف های آفتابی !

ای کبود ارغوانی ،اي بنفش آبي

با توام ...

اي شور،اي دل شوره ي شيرين

با توام ،اي شادي غمگين !

با توام ...

اي غم !

اي غم مبهم !

اي نمي دانم ...

هر چه هستي باش !!

اما کاش....

نه..جزاينم آرزويي نيست

هر چه هستي باش !

اما باش!!!!

به قلم : باران در دوشنبه 1387/03/20 ساعت 9:35 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

جوجه تیغی دلم

قلب تو كبوتر است
بال هايت از نسيم
قلب من سياه و سنگ
قلب من شبيه ...
بگذريم
دور قلب

من كشيده اند
يك رديف سيم خاردار
پس تو احتياط كن
جلو نيا
برو كنار!
***
توي اين جهان گنده‎ ، هيچ كس
با دلم رفيق نيست
فكر مي كني چاره ي دلي كه
جوجه تيغي است، چيست؟
***
مثل يك گلوله جمع مي شود
جوجه تيغي دلم
نيش مي زند به روح نازكم
تيغ هاي تيز مشكلم
***
راستي تو جوجه تيغي دل مرا
توي قلب خود راه مي دهي؟
او گرسنه است و گمشده
تو به او پناه مي دهي؟
***
باورت نمي شود ولي
جوجه تيغي دلم
زود رام مي شود
تو فقط سلام كن
***
تيغ هاي تند و تيز او
با سلام تو
تمام مي شود.

به قلم : باران در یکشنبه 1387/03/12 ساعت 2:8 PM موضوع: فریاد دلتنگی | +

بیا پشت آن پنجره

خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم

***
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
***
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
***
خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
***
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت

به قلم : باران در یکشنبه 1387/03/12 ساعت 2:7 PM موضوع: فریاد دلتنگی | +

درخت این درویش سبزپوش

ماه‌ْ‌ مرشد ما را بر بالاي تپه‌اي بُرد و درختي را نشانمان داد. دستهاي درخت بالا بود و داشت دعايي مي‌كرد. همه خواب بودند و تنها او بود كه بيدار بود. برگهاي سبزش بوي حق مي‌داد.
ماه‌ مرشد گفت: اين درويش سبزپوش را كه مي‌بينيد، قرن‌هاست كه اينجا ايستاده است و با خدا گفتگو مي‌كند. اين درويش سبزپوش اما نامش سرو نيست، نه انار و نه گلابي و نه گيلاس. نام اين درخت، درخت اندوه است و ريشه‌هايش از اشك آب مي‌خورد.
هر كس اندوهي دارد، به پاي اين درخت مي‌ريزد، هركس غمي دارد و غصه‌اي زير اين درخت به خاكش مي‌سپارد. اين درخت اما مي‌داند كه چگونه تلخي اندوه را به شيريني بدل كند. او درخت اندوه است ميوه‌اش اما شور و شادي و شكر و شيريني.
درخت اندوه همچنان ذكر مي‌گفت و دستهايش همچنان رو به آسمان بود كه پيرزني نحيف و رنجور خودش را به او رساند و به پايش نشست و گريست و گريست و گريست. پيرزن رفت و اشكهايش جويي شد به پاي درخت اندوه. درخت همچنان ذكر مي‌گفت و دستهايش همچنان رو به آسمان بود كه شاعري آمد و شعرهايش را به پاي او ريخت. خاك پاي درخت را كند و كند و كند. و كلمه‌هايش را خاك كرد، شعرهايش را و هزار حس فرو خفته و هزار حرف نگفته را. و رفت.

درخت اندوه همچنان ذكر مي‌گفت و دستهايش همچنان رو به آسمان بود كه كودكي آمد، جوجه گنجشكي در دستش بود، مرده. كودك قبر كوچكي كند و از برگهاي درخت اندوه، كفني براي گنجشك درست كرد. گنجشك را در قبر گذاشت و سنگي بر آن نيز. سنگي كوچكتر از كف دستهاي كوچك.
فاتحه‌اي براي گنجشك خواند و اشكي ريخت و رفت. فردا صبح اما، اشكهاي پيرزن خنده‌اي شد بر شاخه درخت و واژه‌هاي تلخ شاعر، شعري شيرين شد بر شاخه درخت و جوجه مرده، پرنده‌اي شد آوازخوان و سرخوش بر شاخه درخت. پيرزن سبدي آورد،‌ شعرها را از شاخه چيد، كودك آمد اما گنجشك را از شاخه نچيد. تا بماند و آوازي بخواند، شادمانه.
ماه‌مرشد گفت:‌ درود خدا بر اين درخت باد كه مؤمن است، زيرا مؤمن تلخ مي‌خورد اما شيرين بار مي‌دهد.
ما رفتيم و آن مؤمن بي‌ادعا اما همچنان ذكر مي‌گفت و دستهايش رو به آسمان بود.

به قلم : باران در یکشنبه 1387/03/12 ساعت 2:5 PM موضوع: فریاد دلتنگی | +

چرا از من بریدی؟

شانه ات ! محل امن اشک هایم را از من گرفتی

 

قلبت ! چرا خانه کوچکم را از من گرفتی

 

دستت ! گرمی زمستانم از من گرفتی

 

دلت ! آمد که این گونه مرا از خود گرفتی

 

من می خواهم باز بهار را ببینم . تو گفتی برسر دروازه ی راه بهار مگر ندیدی

 

در این ملک جای بی خانمان اشک آواره نیست ؟ گفتم چرا دیدم پس بیا با من

 باش تا من را به دان راه دهد ! گفتی نه ، من مال تونیستم مال اوهستم!

Image and video hosting by TinyPic

ادامه مطلب

به قلم : باران در دوشنبه 1387/03/06 ساعت 8:37 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

دلنوشته ها

سیبی که در نگاه تو می چرخد

آدم را وسوسه می کند

بیا از این جهنم فرار کنیم

اندازه ی همین یکی دو سطر فرصت داریم

از تیر رس نگاه این فرشته ها که دور شویم

بهشت که نه / نیمکتی را نشان تو خواهم داد

که مثل یک گناه تازه وسوسه انگیز است

 

_________

 

پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد

با این همه از منبر بلند باد

بالا که می رود

درخت ها چه زود به گریه می افتند.

ــــــــــــــــــــــــــ

به شب تکیه داده ام

و با صدای تو فکر می کنم

شب همیشه با من صمیمی است

کنار من چهار زانو می نشیند

و با مداد رنگی های کودکی ام

ماه را خط خطی می کند

دستانش پر از زخم پنجره هاست

و سکوت را در دهان می جود آرام

تسبیح مادر بزرگ گم شده....

دلم می خواهد نیت کنم

بعد بلند شوم

حرف حرف نامت را شماره بگیرم و اشغال کنم....

 ــــــــــــــــــــــــــ

برایت دلتنگی عصر پاییز را می فرستم

مثل کلاغ های دم غروب

هیچ جا نیستم

فقط گاهی

یکی از پرهایم می افتد.

 

*

 

من برای سال ها می نویسم

سال ها بعد که که چشمان تو عاشق می شوند

افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود

همیشه یکی بود یکی نبود.

 *

 

به قلم : باران در دوشنبه 1387/03/06 ساعت 8:29 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

دوست دارم برگردم به کودکی ......!

من می خواهم برگردم به کودکی !

قول می دم که پامو از خونه بیرون نزارم ، سایمو دنبال نکنم ، تلخ تلخم ؛ مثل یه خارَک سبز ، سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمیشم .

چه غریبم روی این شاخۀ سرخ

من می خوام برگردم به کودکی

"آره ! دلم عجیب هوای کودکی داره . دلم می خواد دوباره بچه شم . نه قداً و نه عقلاً ؛ که دلم نمی خواد قاطیه سیاست بازیه این بزرگترها بشم .

می خوام برم با عروسکهام بازی کنم نه اینکه آدمها رو عروسک کنم !

می خوام با دوستام قایم موشک بازی کنم نه اینکه شاهد مخفی کاریه عزیزانم باشم !

دلم می خواد اگه هوس یه سیب سرخ کردم برم از درخت توی باغچمون بچینم و هیچ مادری از روی دلسوزی و به بهونۀ دل دردی که " ممکن است " بگیرم آن را از دستم نقاپه و چشمان مرا در حسرت شیرینیه آن چشم انتظار نزاره .

دلم می خواد تشنگیم رو فقط با یه لیوان آب رفع کنم نه اینکه به خاطر " کلاس " رانیه تلخی رو بخورم که فقط باید ته دلم از اینکه اونو تنها خوردم ناراحت باشم .

دلم می خواد وقتی میرم کنار آب کفشهای صندل دوست داشتنیم رو بکنم و بدوم سمت آب و سرمای اونو با تمام وجود حس کنم ؛ نه اینکه کنار آب بشینم و نگران این باشم که کسی منو نبینه ، که درست نشسته باشم ، که ....

دوست دارم روی چمنها قلت بخورم ، گلها رو با تمام وجود بو بکشم و به هر سمتی که می خوام بدوم ، بدون هیچ عاقبت اندیشی .

دلم می خواد وقتی با کسی دوست شدم فقط به خاطر خنده هاش و حالت قشنگ نگاهش دوسش داشته باشم ،  به خاطر اینکه با هم قشنگ بازی کنیم نه اینکه بدونم چطوری بازیش بدم تا بهتر ازش استفاده کنم .

دلم می خواد هر وقت هر کسی رو خواستم ؛ توی ذهنم ، تو خیالم و توی حسم به اصل روح پاکش برسم .

دلم می خواد وقتی به یکی لبخند زدم اونم فقط جواب لبخندم رو بده نه اینکه روشو برگردونه و فکر کنه افکار منفی دارم .

دوست دارم هر وقت دلم می خواد از ته دل بخندم یا بلند بلند گریه کنم .

دوست دارم هر وقت دلم خواست و با هر کس که دوسش دارم حرف بزنم و از هر کسی بدم می یاد راحت بهش بگم ؛ نه اینکه به خاطر اینکه ممکنه بعداً به دردم بخوره باهاش یه جوری کنار بیام .

دلم می خواد .........

دوست دارم برگردم به کودکی ......!

به قلم : باران در یکشنبه 1387/03/05 ساعت 7:47 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

هویت انسانی

به قلم : باران در شنبه 1387/03/04 ساعت 2:38 PM موضوع: فریاد دلتنگی | +

تولدت مبارک

 چه زیباست به خاطر تو زیستن

و برای تو ماندن و به پای تو سوختن ...

چه زیباست در شب میلادت در میان درختان پاییزی در زیر نور ماه

تا به ستاره ‌ها شمع افروختن و برای تو شادی کردن...

و چه سخت است دور از تو بودن، پس هرگاه احساس تنهایی کردی این حقیقت را به خاطر داشته باش ، یه نفر جایی در حال فکر کردن به توست و برای آینده ات نیک بختی را آرزو می کند !

* تولدت مبارک *

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...روز میلاد...روز تو !

روزی که تو آغاز شدی !

* تولدت مبارک *

ادامه مطلب

به قلم : باران در شنبه 1387/03/04 ساعت 9:47 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

قلب من برای تو می تپد....

            

قلب من برای تو می تپد

هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساس ات می کنم

و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری

دوری، فاصله و فضا بین ماست

و تو این را نشان دادی و ثابت کردی

نزدیک، دور، هر جایی که هستی

و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد

یک باره دیگر در را باز کن

و دوباره در قلب من باش

و قلب من به هیجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد

ما می توانیم یک باره دیگر عاشق باشیم

و این عشق می تواند برای همیشه باشد

و تا زمانی که نمردیم نمی گذاریم بمیرد

عشق زمانی بود که من تو را دوست داشم

دوران صداقت، و من تو را داشتم

در زندگی من، ما همیشه خواهیم تپید

نزدیک، دور، هرجایی که هستی

من باور دارم که قلب هایمان خواهد تپید

یک باره دیگر در را باز کن

و تو در قلب من هستی

و من از ته قلب خوشحال خواهم شد

تو اینجا هستی، و من هیچ ترسی ندارم

می دانم قلبم برای این خواهد تپید

ما برای همیشه باهم خواهیم بود

تو در قلب من در پناه خواهی بود

و قلب من برای تو خواهد تپید

و خواهد تپید...

به قلم : باران در دوشنبه 1387/02/30 ساعت 8:17 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

عجب صبری خدا دارد....

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

به روی یکدگر ، ویرانه میکردم.



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا

واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،

تاب تماشای تمام زشتکاریهای این

مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

عجب صبری خدا دارد !

 

به قلم : باران در دوشنبه 1387/02/23 ساعت 7:56 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

خط آخر

 

    آهای ای مدعی بهار...به کدامین معجزه دل بستی که در باغچه ی پائیزی من تصنیف

بهار را زمزمه میکنی ؟...

به کدامین حکم مرا به دوره ی خاطراتم محکوم میکنی؟...

با طلوع کدامین سال می خواهی زمستان را برایم تحویل کنی؟...

مگر تو ای غریبه نمیدانی که در افسانه ی این شبزده تغییر رنگ باخته است؟...

بهار دل کش رسید و دل به جا نباشد...

به قلم : باران در چهارشنبه 1387/02/04 ساعت 10:25 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

بخوانید جالبه....

روزها مصطفی ، با کوله باری رنج و محنت ، چشم به افق نیلگون دریا دوخته بود تا کشتی نجاتش بر ساحل این کران پهلو بگیرد و بالاخره آن روز آمد . به بالای تپه رفت و کشتی را دید . اما چون از تپه ها فرود آمد غمی بزرگ وجودش را فرا گرفت ؛ با خود اندیشید : "چگونه می توانم با آرامش ، و بی هیچ غمی بروم ؟ نه ... بدون زخمی بر روح ، این شهر را ترک نخواهم کرد . روزهای زیادی در میان کوچه های آن گذرانده و شبهای بسیاری به تنهایی سر کرده ام ؛ چه کسی می تواند از درد و تنهایی اش ، بی هیچ تاسفی جدا شود ؟ از پاره های وجودم ، در این کوچه ها بسیار پراکنده ام ، و کودکان عریان آرزوهایم ، بسیار در میان این تپه ها پرسه زده اند ، نمی توانم بی حزن و اندوه از آنها دور شوم . اما چی میشود ، که نمی توانم بیش از این بمانم . دریا که همه چیز را به سوی خویش فرا می خواند مرا نیز فرا خوانده ، باید بر کشتی سوار شوم ."
 
...و همچنان که به راه افتاد ، از دور، مردان و زنانی را دید که مزارع و تاکستانهای خود را رها کرده ، به سوی دروازه شهر به شتاب در حرکتند . او صدایشان را شنید که نامش را به لب می آورند ؛ و به فریاد ، مزرعه به مزرعه ، یکدگر را از آمدن کشتی اش خبر می دهند .
 
وقتی داخل شهر شد ، همه مردم برای دیدنش آمده و یکصدا و بلند او را فریاد می زدند . بزرگان شهر مقابل او ایستادند و گفتند :
" ما را ترک نکن . شامگاه مان را نیمروز بودی ، و جوانی ات ، به رویاهایمان جان بخشید . تو بین ما میهمان یا بیگانه نیستی که فرزند و محبوب مایی  . مگذار که چشمانمان تشنه رویت باشند."
زنی که میترا نام داشت او را درود گفت :
" ای پیامبر خدا و ای جویای بی نهایت ! مدتها برای کشتی ات به دوردستها نگریستی . و اکنون کشتی ات آمده . و چاره ای جز رفتن نداری . پیش از آنکه ما را ترک کنی ، از تو می خواهیم تا برایمان صحبت کنی و حقیقت را بازگویی.
اکنون ما را بر خودمان آشکار کن و برایمان بگو ، از آنچه بین تولد و مرگ بر تو نمایان شده است "
 
او پاسخ داد :  "ای مردم ، جز از آنچه که هم اکنون در روح هایتان در تقلاست  ، چه می توانم بگویم ؟ ..."
آنگاه میترا گفت : "برایمان از عشق بگو."
و او سرش را بلند کرده به مردم نگاه کرد . پس با صدایی بلند گفت :
 
وقتی عشق اشارتی کرد ، همراهی اش کنید . گرچه راهش سخت و تند باشد .
وقتی بالهایش شما را در بر گرفت ، تسلیمش شوید ، گرچه شمشیر ِ پنهانِ بین بالهایش زخمی تان کند .
وقتی با شما سخن گفت ، ایمان بیاوریدش ، گرچه صدایش ، رویاهایتان را برآشوبد ، چونان باد شمال ، که باغ را ویران کند .
عشق همانسان که تاج بر سرتان می نهد ، بر صلیبتان نیز خواهد کشید و همانگونه که می رویاند ، به پیرایشتان نیز خواهد پرداخت . همچنان که تا بلندایتان صعود می کند و شاخه های شکننده لرزانتان را در آفتاب نوازش می کند ، تا اعماق ریشه هایتان رفته آنها را در دل زمین لرزه میدهد .
چون دسته های گندم ، شما را به سوی خود خواهد کشید . شما را می کوبد تا برهنه شوید . می بیزد تا از هرزه ها جدا شوید . می ساید تا سپید شوید . و آنگاه بر آتش مقدس خود وا می گذارد تا نانی مقدس برای بزم مقدس خداوندگار شوید .
همه را عشق به شما خواهد داد ، تا آن روز که رازهای قلبتان را بشناسید و از آن شناخت ، جزئی از قلب زندگی شوید . هرگز از هراس خود ، فقط به جستجوی آرامش عشق و لذت آن برنیائید ، که در آن حال بهتر است عریانی تان را بپوشانید و از خرمن خانه عشق بیرون شوید و بر جهانی بی فصل ، درون .
به جایی که : می خندید اما نه همه شادی هایتان را ، و می گریید ، نه همه اشکهایتان را .
عشق چیزی جز خود را ندهد و چیزی جز آن را نستاند ....! عشق نه تصرف کند ، نه به تصرف درآید ... !  زیرا عشق ، عشق را بسنده است . وقتی عشق می ورزید ، زیبنده نیست که بگویید :
"خدا در قلب من است " ... بلکه بگویید : "من در قلب خدایم" .
و نیندیشید که قادر به هدایت عشقید . که عشق ، اگر شما را شایسته بداند ، راهنمایی تان خواهد کرد .
عشق را آرزویی جز تکامل خود نیست . اما اگر عشق می ورزید و آرزویی نیز دارید ، بخواهید که آرزویتان چنین باشد : ذوب شدن ،
جاری شدن ، چون جویباری که نغمه خود را به گوش شب می رساند ، شناختن دردِ محبتِ بی حد و حصر .مجروح بودن از شناخت عشق خود ، خون دادن با لذت و تمنا ....
بیدار شدن در طلوع فجر ، با قلبی بالدار و سپاسگذار به خاطر روزی دیگر برای عشق ورزیدن ،
استراحت در نیمروز ، و اندیشیدن بر  وجد عشق ،
بازگشتن به خانه ، به هنگام شب همراه با سپاس و ستایش .... و آنگاه خفتن با نیایشی برای محبوب در قلب ، و نغمه ستایش بر لب ها .

به قلم : باران در شنبه 1387/01/31 ساعت 7:58 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

گنجشک و خدا...

گنجشک و خدا
 
 
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به آنها می گفت: می آید! من تنها کسی هستم که غصه هایش را می شنوم" و یگانه قلبیام که دردهایش را در خود نگه می دارد." و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به نوک او دوختند ... گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود و گفت: "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست." گنجشک گفت: "لانه ی کوچکی داشتم ... آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع برای چه بود؟ سنگینی بغض راه کلامشرا بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان هه سر به زیر انداختند. خدا گفت: "خواب بودی ماری در راه لانه ات بود ... باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند ... آنگاه تو از کمین مار برگشودی." گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: "و چه بسیار بلاها که به واسط محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی" اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. صدای گریه اش عرش خدا را پر کرد.
 

به قلم : باران در شنبه 1387/01/31 ساعت 7:50 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

کوتاه اما عمیق

 
آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است ...

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما...

سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد...

اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید...

 
افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند...

پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر...

كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم

كارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید...

انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند...

همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد...

تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است...

دشوارترین قدم، همان قدم اول است...

عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید...

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد...

 
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید...

در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش...

امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست...

برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست...

امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم...

بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید!

آنچه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند...

 
هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود...

 
اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید...

صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست...

وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند !

كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد...

كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند !

بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی !!!

آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید...

اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید...

خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید ...

خداوند به هر پرنده ای دانه ای میدهد، ولی آن را داخل لانه اش نمیاندازد !

درباره درخت، بر اساس میوه اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش !

انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمیزند كه خیال میكند دیگران را فریب داده است !!!

كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند !!!

هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد ...

كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است !

اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت !!!

اینكه ما گمان میكنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشیم ...

به قلم : باران در دوشنبه 1387/01/26 ساعت 7:47 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

برگزیده هایی از * نامه ای به قلبم *

 
 
* قلب من ، من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد . هرگز از آنچه می گويی احساس شرم نخواهم کرد . می دانم که تو فرزند محبوب خدا هستی و او تو را در پناه پرتو عشق و جلال خويش می گيرد .

* قلب من ، من به تو ايمان دارم . من طرفدار تو هستم . همواره برايت دعا می کنم . دعا می کنم که به کمک و حمايتی که احتياج داری ، برسی .

* قلب من ، من به تو ايمان دارم . معتقدم که تو عشقت را با هر کس که به آن نياز داشته باشد يا شايسته اش باشد قسمت خواهی کرد . معتقدم که راه من راه توست و ما همراه هم به سوی روح القدس گام بر می داريم .

* از تو می خواهم به من اعتماد کنی . بدان که به تو عشق می ورزم و می کوشم که تمام آزاديی را که برای شادمانه تپيدن در سينه ام به آن نياز داری ، به تو بدهم .

* هر کاری لازم باشد انجام می دهم تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگی نکنی

به قلم : باران در چهارشنبه 1386/10/19 ساعت 8:8 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

باله هایت را کجا گذاشتی؟

 
باله هایت را کجا گذاشتی؟
 
پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نیستم. تو نمی‌توانی روی شانه‌های من آشیانه بسازی."
 
پرنده گفت: "من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم."
 
انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممكن بود.
 
پرنده گفت: "راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟"
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
 
پرنده گفت: "نمی‌دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است." انسان دیگر نخندید.
 انگار ته‌ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی كه نمی‌دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.
 
پرنده گفت: " غیر از تو پرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است. درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نكند، فراموشش می‌شود. "
 
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشم‌اش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
 
آنوقت خدا بر شانه‌های كوچك انسان دست گذاشت و گفت:‌"یادت می‌آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال‌هایت را كجا گذاشتی؟"
 
انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد.
 
آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!

به قلم : باران در چهارشنبه 1386/08/02 ساعت 7:44 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

هجران تو دردناک ترین لذت من...

هجران تو دردناک ترین لذت من...

 دیروز در حسرت نداشتنت می سوختم و امروز... داشتنت را تاب نمی آورم! تو آن قدر بزرگی...آن قدر باشکوه... که در ظرف اشتیاق من نمی گنجی... دمی با من بمان شاید بودن را تاب آورم... در گوشم حدیث عشق بخوان شاید... ماندن را اندکی تجربه کنم. نازنینم!... اشک های زلالم را به سر انگشت محبت از چهره ام بزدای... دستانت را از من دریغ مکن... من به مهربانی دست های تو خو کرده ام... مگر نه این که دستان مهربان تو اشک را از گونه های خیس من پاک می کند؟ چشمان نجیبت را به رویم هرگز مبند... بگذار در ژرفای نگاهت غرق شوم... اقیانوس چشمان تو پناهگاه من است... نسیم ملایم احساس را به سویم روانه ساز... تا در آتش اشتیاق «با تو بودن» خاکستر نشوم... من خود در طواف شمع وجودت پروانه وار خواهم سوخت... دیری است در این پرپرستان دنیا بال و پرم هوای سوختن دارد...اما چه کنم مرا تاب دل بریدن از تو نیست...نیست. پیاله ی هستی من بی تو پر از خالی است! سرشار از هیچ است! سرشار از هرگز... بگذار در هوای وجودت نفسی تازه کنم. دم قرآنی تو در قفس دلگیر کالبد من پنجره ای رو به خدا باز می کند. بگذار از روزنه ی این کنج تنهایی ام نور بتابد و عمق تاریک وجودم را به پرتو کلام خدا روشن سازد... مرا دریاب... مرا دریاب... هبوط مرا در این قفس به اشاره ای تنها به اشاره ای...به معراج بدل کن... من تمام غروب های دلگیر عالم را در پای تو قربانی خواهم کرد... تا شادمانه طلوع دوباره ی تو را در صبح دل انگیز دیدار و وصال فریاد کنم... با من بمان... تا بغض نهفته و غریبم را برشانه های استوار تو آزاد کنم...     «پروانه»

به قلم : باران در دوشنبه 1386/07/30 ساعت 1:45 PM موضوع: فریاد دلتنگی | +

تاوان عشق

 

به قلم : باران در دوشنبه 1386/07/30 ساعت 1:42 PM موضوع: فریاد دلتنگی | +

منتظرم

منتظرم

اصلا برای چی می نویسم..اصلا کی قراره بخونه

مهم نیست..مهم دل خودمه که آرامش بگیره

وقتی با این چشمها می نویسم دراشک نامه..صفحه ی مانیتور معلوم نیست....شاید از چشمهای پر حرارت گرفته ی من باشه.

الان باید چی نوشت..از اشک بگم؟؟؟از اوج گرفتن؟ یا از بال بال زدنا؟؟؟

نه ایندفعه می خوام با پاییز ترین زمستان حرف بزنم...از پرنده از پرستو که سنگش زدم و افتاد..نه نه نه

از این هم نمی خوام بگم..خاطرات خوبی ندارم...بزار از تو بگم...آره تو...حالا این تو کی هست؟؟

زیاد فکر نکن..این تو مخاطب منه..همونی که گوشه ی قاب عکسش رمان مشکیه..همون که نگاش میکنم دلم برا رفتن پیشش یه ذره میشه..همون که منو با عالم بیهوشی آشنا کرد؟آره همون

نشناختیش ؟؟؟

مشکلی نیست ..چون قراره من هم برم همونجایی که اون رفت...وهمون اندازه که تومنو میشناسی برات کافیه..

زیاد عجله نکن...یه روزی حتما حرفهامو میفهمی...من واسه فهمیدن تو این روزا خیلی عجله می کنم....منتظره اجلم

به قلم : باران در دوشنبه 1386/07/30 ساعت 1:40 PM موضوع: فریاد دلتنگی | +

یکی از بستگان خدا

  
یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک
  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.. 

به قلم : باران در دوشنبه 1386/07/30 ساعت 8:33 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

عاشقانه ها

قطعه های عاشقانه تو
-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
گر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
وقتي که من دارم فكر مي كنم وتو داري فكر مي كني كه من دارم به چي فکر مي کنم دوست دارم که فکر کني که دارم به تو فکر مي کنم

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
بعضي ها وقتي كاري داشته باشند دوستت هستند بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
کاري نکنيم که روزي حتي خودمان هم باور نکنيم که داريم دروغ مي گوييم آن هم به خودمان و کاري نکنيم که روزي به خدا هم دروغ بگوييم و اي کاش روزي مردم با صداقتي همچون صداقت چشمهاشان با هم سخن بگويند پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت اي واي من که قصه دل نا تمام ماند

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
اگر ان شب نگاهم نمي کردي اگر در ان شب تاريک بر اين تنهاتر از تنهايي چشمک نمي زدي اگر در اولين حرفم باورم نمي کردي اگر نمي ماندي و مي رفتي من ديگر اين که هستم نبودم

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
اي آفتاب خوبان، مي‏جوشد اندرونم يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت غلام همت آن رند عاقبت سوزم كه در گدا صفتي كيمياگري داند

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هست که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من.. گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
سكوتم را به باران هديه كردم/ تمام زندگي را گريه كردم/ نبودي در فراق شانه‌هايت / به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

به قلم : باران در شنبه 1386/07/28 ساعت 9:2 AM موضوع: فریاد دلتنگی | +

کینه و نفرت

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟ » بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ » چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»

به قلم : باران در سه شنبه 1386/07/24 ساعت 12:40 PM موضوع: فریاد دلتنگی | +

دلتنگی

 

Entry for October 01, 2007 magnify
ديشب دوباره ياد چشمان بارانيت ؛ خواب را از چشمــان ترم گرفت ...
طنـين صدای گرم و عاشقانه ات در اعماق ذهن خستــه و تاريکم پيچيد ؛ برق نگاهت دوباره لرزه بر اندامم انداخت و همچون گذشته باز در برابرحيا و عصمت چشمانت سر به زير انداختم ...
روزهای زيبای گذشته ، روزهای شاعرانه ی با تو بودنم بود ولی افسوس و صد افسوس که بيت آخرين اين شعر ، طراوت حيات بخش دستان تو را از من گرفت .
آه ؛ بی تو ديگر در ثانيه ها هم شوقی به رفتن و گذشتن نيست ... کاش می شد حصار سخت لحظه ها را از هم گسيخت ؛ بالهای خسته را تکانی داد و پرواز کرد ... به آنسو ... آنجا که تو باشی و من ... وديگر هيچ ...

به قلم : باران در سه شنبه 1386/07/24 ساعت 12:39 PM موضوع: فریاد دلتنگی | +

T E M P L A T E D E S I G N E D B Y K I Y N O O S H A N S A R I

طراح قالب های بلاگفا بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

New Coding JavaScript


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ