تبليغاتX
نیایش من

نیایش من

آخر گذشت آن زمان کهنه ي ديدار رفت آن ثانيه هاي پر هياهو شکست آن لحظه هاي زيبا و تو ، چه ساده گذشتي از اين همه احساس......

زمستان
سرآغاز نگاه سرد تو بود
و شب بلورین من
معصومانه شکست
با حجم سنگ های غرور تو

RSS

لالالا.....



لا لا لا لا نخواب سودی نداره
همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه
که ماه غصه اش نشه تنها بیداره

لا لا لا لا نخواب باز هم سفر رفت
نمیدونم به کارون یا خزر رفت
فقط دردم اینه مثل همیشه بدون اطلاع و بی خبر رفت

لا لا لا لا نخواب میدونه جنگه
دست هر کی میبینی یه تفنگه
یه عمره دور چشماش گشتم اما نفهمیدم که اون چشما چه رنگه

لا لا لا لا نخواب زندونه دنیا سر ناسازگاری داره با ما
بشین باز هم دعا کن واسه اون که ما رو اینجا گذاشت تنهای تنها

لا لا لا لا نخواب اون راه دوره خدا میدونه که حالش چه جوره
توی خلوت میگم اینجا کسی نیست خداییش که دلم خیلی صبوره

لا لا لا لا نخواب تیره است چراغم مثل اتشقشان میمونه داغم
به جون گلدونا کم غصه ای نیست
هزار شب شد هزار شب شد نیومد باز سراغم

لا لا لا لا نخواب خواب که دوا نیست
دل دیوونه داشتن که خطا نیست
میگن دست از سرش بردار نمیشه اخه عاشق شدن که دست ما نیست

لا لا لا لا نخواب تنها میمونم کاش اون قدر چشماتو بدونم
من مثل اون نامهربونم

لا لا لا لا نخواب ماه رو نگاه کن
من اسفند رو میارم تو دعا کن
بگو برگرده پیش ما بمونه کتاب حافظ رو بردار و وا کن

لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه همیشه عمر خوشبختی کوتاهه
میگن با یه فرشته اونو دیدن دروغه جون دریا اشتباهه

لا لا لا لا نخواب تلخ جدایی کمر خم میشه زیر بی وفایی
تو بیدار باش همه تو خواب نازن برای کی بخونم پس لالایی

لا لا لا لا نخواب تنهایی زرده اگه طولانی شه مثل یه درده اگه چشم انتظار باشی که
هیچی دروغ میگی به دل که بر میگرده

لا لا لا لا نخواب اشکت زلاله مثل بارون پای نخل وصاله
من و تو هم شب و هم قلب و کشتیم ولی اون چی ؟ چقدر اون بی خیاله

لا لا لا لا نخواب دنیا خسیسه واسه کم ادمی خوب مینویسه
یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده است یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه

لا لا لا لا نخواب عاشق یه سیبه همیشه سرخ و تب دار و غریبه
تا اون بالاست رسیده است اما تنهاست پایین هم که بیوفته بی نصیبه

لا لا لا لا نخواب اینجا سیاهی پر اما تو تنگه قصه ماهی


به قلم : باران در دوشنبه 1387/07/29 ساعت 8:16 AM موضوع: فرهنگی | +

انسان زميني شد، فرشته‌ها گريستند

از بهشت كه بيرون آمد، دارايي‌اش فقط يك سيب بود. سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود. و مكافات اين وسوسه هبوط بود.فرشته‌ها گفتند: تو بي‌بهشت مي‌ميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم ظلم كرده‌ام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين مي‌خواهد، پس زمين از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جاده‌اي كه تو را دوباره به بهشت مي‌رساند و از زمين مي‌گذرد؛ زميني آكنده از شروخير، آكنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه...

و فرشته‌ها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نمي‌توانست برود. انسان بردرگاه بهشت وامانده بود. مي‌ترسيد و مردد بود.
و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.
خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده‌شدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت پاداش به‌گزيدن توست.
عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا توبهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد و صبوري را. و اين آغاز انسان بود.

به قلم : باران در سه شنبه 1387/07/09 ساعت 9:38 AM موضوع: فرهنگی | +

قصه زندگی ادمها

او خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود.
او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همين سؤال توست. سؤالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانه‌اي ا‌ست كه آب و نور مي‌خواهد.»
او سؤالش را كاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ريشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالي شد و هرشاخه سؤالي و هر برگ سؤالي.
و او كه روزي تنها يك سؤال داشت؛ امروز درختي شد كه از هرسرانگشتش سؤالي آويخته بود. و هر برگ تازه، دردي تازه بود و هر باز كه ريشه فروتر مي‌رفت، درد او نيز عميق‌تر مي‌شد.
فرشته‌ها مي‌ترسيدند. فرشته‌ها از آن همه سؤال ريشه‌دار مي‌ترسيدند.
اما خدا مي‌گفت: «نترسيد، درخت او ميوه خواهد داد؛ و باري كه اين درخت مي‌آورد. معرفت است.
فصل‌ها گذشت و دردها گذشت و درخت او ميوه داد و بسياري آمدند و جوابهاي او را چيدند. اما دردل هر ميوه‌اي باز دانه‌اي بود و هر دانه آغاز درختي‌ست. پس هر كه ميوه‌اي را برد دردل خود بذر سؤال تازه‌اي را كاشت.
«و اين قصه زندگي آدم‌هاست» اين را فرشته‌اي به فرشته‌اي ديگر گفت.

به قلم : باران در سه شنبه 1387/07/09 ساعت 9:37 AM موضوع: فرهنگی | +

باد می اید....

 سبوي شكسته
باد مي آيد
اما، زوزه نمي كشد

تو به من گفتي: صبوري كن جان دل خسته من
ومن بي گمان، ندانستم كه كجاي آن دلِ تنگ تو هستم!
باد مي آيد

وتو در گوش من زمزمه مي كني شاعرانه هايت را
ومن بي گمان، باز هم نمي دانم كه تو غربت مرا مي داني!
باد مي آيد

ومن تو را در لحظه لحظه خود، حس مي كنم
تو را در همه خستگي هايم مي بينم
ومن اما باز بي گمان، نمي دانم كه ترانه ساز ترانه هاي ناب تو هستم!
هستم؟؟؟؟؟؟؟؟

نمي دانم، شايد!!!!!!!!!!!
كه اين هم دلخوشيي باشد براي من

باد مي آيد
وتو شوري عاشقانه در من بر مي انگيزي
تو سر مي دهي صداي عشق را
تو مي خواني براي من و بي تاب نگاهي از من مي شوي
ومن بي گمان، باز نمي دانم كه اين شرري كه بر جان تو افتاده است ازمن است يا غير!
باد مي آيد

تو مرا به كوچه باغ هاي آشنايي مي بري
گل ياسي از ديوار كاه گلي كوچه باغ برايم مي چيني وپيشكش من مي كني
ومن بي گمان، نمي دانم كه اين رويا حقيقي است يا وهمي است كه مرادر برگرفته است؟!
باد مي آيد

اما.........تو نيستي ديگر
باد مي آيد
چرا نيستي ديگر؟!
باد مي آيد

چرا نمي خواني برايم ديگر؟!
باد مي آيد واين بار، باد براي من مي خواند زمزمه اي از تو در جان خفته من

مي گويد:
باد مي آمد ومن با هر وزش آن، براي تو ارمغاني مي آوردم وتو فقط بي گمان از آن مي گذشتي وباورت نبود

باد مي آمد ومن برايت عاشقانه ها مي گفتم وتو باز هم بي گمان، از كنار آن مي گذشتي
باد مي آمد وتو هنوز............باور مرا به باور خود نرساندي
ديگر چه مي خواستي تا بداني همه آن چه كه برايت مي آوردم،‌از بهر تو بود؟!
بي گمان هاي تو، مرا به ورطه رفتن ها كشاند

ومن همچنان تشنه يك لحظه باورتو، بودم
اينك،‌ باد مي آيد
اما ديگر نيست آن يقيني كه تو را از بي گمان ها برهاند و به باور برساند
باد مي آيد
او نيست، اما خلوت بي او
مرا به باور رسانده است
حالا باوري براي من است واو نيست
ديگر بي گمان اين را مي دانم كه به يقين، او نيست
باد مي آيد و.................

به قلم : باران در سه شنبه 1387/07/09 ساعت 9:34 AM موضوع: فرهنگی | +

تو رازي‌ و ما راز

پرده، اندكي‌ كنار رفت‌ و هزار راز روي‌ زمين‌ ريخت.رازي‌ به‌ اسم‌ درخت، رازي‌ به‌ اسم‌ پرنده، رازي‌ به‌ اسم‌ انسان.رازي‌ به‌ اسم‌ هر چه‌ كه‌ مي‌داني.و باز پرده‌ فرا آمد و فرو افتاد.و آدمي‌ اين‌ سوي‌ پرده‌ ماند با بهتي‌ عظيم‌ به‌ نام‌ زندگي، كه‌ هر سنگ‌ريزه‌اش‌ به‌ رازي‌ آغشته‌ بود و از هر لحظه‌اي‌ رازي‌ مي‌چكيد.

در اين‌ سوي‌ رازناك‌ پرده، آدميان‌ سه‌ دسته‌ شدند.
گروهي‌ گفتند: هرگز رازي‌ نبوده، هرگز رازي‌ نيست‌ و رازها را ناديده‌ انگاشتند و پشت‌ به‌ راز و زندگي‌ زيستند.
خدا نام‌ آنها را گمشدگان‌ گذاشت.
و گروهي‌ ديگر گفتند: رازي‌ هست، اما عقل‌ و توان‌ نيز هست. ما رازها را مي‌گشاييم؛ و مغرورانه‌ رفتند تا گره‌ راز و زندگي‌ را بگشايند. خدا گفت: توفيق‌ با شما باد، به‌ پاس‌ تلاشتان‌ پاداش‌ خواهيد گرفت. اما بترسيد كه‌ درگشودن‌ همان‌ راز نخستين‌ وابمانيد.
و گروه‌ سوم‌ اما، سرمايه‌اي‌ جز حيرت‌ نداشتند و گفتند: در پس‌ هر راز، رازي‌ است‌ و در دل‌ هر راز، رازي.
جهان‌ راز است‌ و تو رازي‌ و ما راز. تو بگو كه‌ چه‌ بايد كرد و چگونه‌ بايد رفت.
خدا گفت: نام‌ شما را مؤ‌من‌ مي‌گذارم، خود، شما را راه‌ خواهم‌ برد. دستتان‌ را به‌ من‌ بدهيد. آنها دستشان‌ را به‌ خدا دادند و خدا آنان‌ را از لابه‌لاي‌ رازها عبور داد و در هر عبور رازي‌ گشوده‌ شد.
و روزي‌ فرشته‌اي‌ در دفتر خود نوشت: زندگي‌ به‌ پايان‌ رسيد.
و نام‌ گروه‌ نخست‌ از دفتر آدميان‌ خط‌ خورد، گروه‌ دوم‌ در گشودن‌ راز اولين‌ واماند. و تنها آنان‌ كه‌ دست‌ در دست‌ خدا دادند از هستي‌ رازناك‌ به‌ سلامت‌ گذشتند.

به قلم : باران در دوشنبه 1387/06/04 ساعت 9:10 AM موضوع: فرهنگی | +

عشق .....

سنگ عشق
زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت. خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هروقت كه روحم يخ مي كند، سنگ آتشينم سرد مي شود و تنها سنگش باقي مي ماند و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشينم گُر مي گيرد و تنها آتش‌اش مي‌ماند.
مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش.
مرا ببخش كه در سينه‌ام سنگي آتشين است.

***
سيل عشق
عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و يك روز رسيد كه قلبش تَرَك برداشت و عشق از شكافِ دلش بيرون ريخت.
سيلي از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد.
فرداي آن روز خدا دوباره جهاني تازه خلق كرد.

***
مردم اما نمي دانند جهان چرا اين همه تازه است. زيرا نمي‌دانند كه هر روز كسي عاشق مي‌شود و هر روز سيلي از عشق راه مي‌افتد و هر روز جهان را عشق مي‌بَرَد و خدا هر روز جهاني تازه خلق مي كند!

***
رنگ عشق
در و ديوار دنيا رنگي است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق؛ و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد. از هر طرف كه بگذري، لباست به گوشه‌اي خواهد گرفت و رنگي خواهي شد. اما كاش چندان هم محتاط نباشي؛ شاد باش و بي پروا بگذر، كه خدا كسي را دوستتر دارد كه لباس‌اش رنگي‌تر است!

به قلم : باران در دوشنبه 1387/06/04 ساعت 9:7 AM موضوع: فرهنگی | +

موعود

 

چقدر ایمان خوب است!

چه بد می کنند آن ها که می کوشند انسان را از ایمان محروم کنند.

چه ستمکار مردمی هستند این به ظاهر دوستداران بشر!

دروغ می گویند.

اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟

اگر عشق نباشد چه آتشی زندگی را گرم کند؟

اگر نیایش و پرستش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟

اگر انتظار مسیحی، قائمی، موعودی در دل ها نباشد، ماندن برای چیست؟

و اگر میعادی نباشد، رفتن چرا؟

اگر دیداری نباشد، دیدن را چه سود؟

 

(دیده را فایده آنست که دلبر بیند          گر نبیند چه بود فایده بینایی را)

 

به قلم : باران در دوشنبه 1387/05/28 ساعت 8:8 AM موضوع: فرهنگی | +

نیکی و بدی

 

 

 

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرماني‌اش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.

كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم...!!!

 


"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."

به قلم : باران در چهارشنبه 1387/05/16 ساعت 7:44 AM موضوع: فرهنگی | +

تصویر ارامش

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندان گذاشت که بتوانند به بهترین شکل آرامش را تصویر کنند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلوها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رود های آرام، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد. اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. اولی تصویر دریاچه آرامی که کوههای عظیم، آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود، در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید و اگر دقیق نگاه می کردند در گوشه چپ دریاچه خانه کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود و دود از دودکش آن بر می خواست.

تصویر دوم نیز کوهها را نمایش می داد، اما کوهها ناهموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بود، آسمان بالای کوهها به طور بی رحمانه ای تاریک بود و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو با تابلوهای دیگر هیچ هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد در بریدگی صخره ای، جوجه پرنده ای را می دید، آنجا در میان غرش وحشیانه طوفان، جوجه گنجشکی آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده مسابقه بهترین تصویر آرامش، تابلوی دوم است. بعد توضیح داد که: آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی کار سخت یافت شود، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود، این تنها معنای حقیقی آرامش است

به قلم : باران در یکشنبه 1387/05/06 ساعت 8:13 AM موضوع: فرهنگی | +

نامه ی رضا کیانیان....

نامه ی رضا کیانیان (بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون) به خسرو شکیبایي

بي ‌خبر گذاشتي و رفتي، بدون خداحافظي ؟!

 

 

ادامه مطلب

به قلم : باران در دوشنبه 1387/04/31 ساعت 1:5 PM موضوع: فرهنگی | +

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

 به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .، 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

 

به قلم : باران در دوشنبه 1387/04/31 ساعت 12:56 PM موضوع: فرهنگی | +

بازیگر

 

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...

 


                                                         

  مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...

 


 مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !

یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ...

  


 مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .

به فکر فرو رفت ...

باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !

ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :

  از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!

 او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!

 وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!

 سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...

 


  حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

                                    اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست.

  او الان یک بازیگر است.همانند بقيه مردم!!!

به قلم : باران در دوشنبه 1387/04/31 ساعت 7:37 AM موضوع: فرهنگی | +

دروغ می گفت


بر بلندی نشسته بود، او که تا آن روز نه طعم فقر را چشیده بود و نه اضطراب فردای کودکش را داشت. ولی می گفت: صلی ا... علیک یا صاحب الزمان، او نمی دید اما من دیدم اشکی را که بی صدا از گوشۀ چشم مادری که دلش پر از اضطراب فردای کودک گرسنه اش بود، چکید و بر زمین ریخت.
بر شیشۀ مغازه اش نوشته بود: «یا صاحب الزمان» و من دیدم همان انسان منتظر پیر زنی را با داد و فریاد از مغازه اش بیرون کرد. او نفهمید اما من احساس کردم که پیر زن دلش شکست.
می گفت: چه حس و حالی دارد دعای فرج خواندن و اشک ریختن. اما من دیدم که بعد از خواندن دعای فرج با همان چشم ها با تندی به مادرش چشم دوخت و بر سرش فریاد زد.
می گفت: دلتنگ امام زمان هستم، شاید او نمی دید اما من دیدم که با بد حجابیش، امام زمانش را دلتنگ می کرد.
می گفت: هر چه دارم از اهل بیت(ع) است، از امام زمان است. اما من خودم دیدم که گاه انفاق دستهایش را محکم می بست.
می گفت: هر روز منتظر آمدنش هستم. اما من خودم دیدم یکبار هم در فراق او اشک نریخت.
می گفت: دلم حرم اوست. اما من دیدم برای همه فرصت داشت غیر از او.
می گفت: می خواهم ببینمش و من دیدم که چشمهایش به هر سو می چرخید و لایق دیدار نبود.
می گفت: عاشق اویم. اما دروغ می گفت. چرا که من خودم دیدم امام زمانش تنها و غریب بود.
اما یکبار چشمهایم را بستم و تنها شنیدم که آقایی مهربان دستهایش را رو به خدا بالا گرفته بود و با چشمانی گریان می گفت:
« خداوندا شیعیان ما با اتکا به محبت ما گناهان زیادی می کنند. آنها را ببخش و بیامرز.»

به قلم : باران در شنبه 1387/04/08 ساعت 7:55 AM موضوع: فرهنگی | +

از دوست داشتن...

امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره ميبارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه ميكارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو

آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

به قلم : باران در دوشنبه 1387/03/27 ساعت 11:39 AM موضوع: فرهنگی | +

دردواره ها.....

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهء سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های سادهء سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خستهء غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجاست ؟
درد دوستی کجا ؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سر نوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد رنگ و بوی غنچهء دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازهء مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم ؟
درد حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟

به قلم : باران در دوشنبه 1387/03/27 ساعت 11:24 AM موضوع: فرهنگی | +

زندگی حقیقی.....



... زندگی حقیقی است! زندگی جدی است!
سنگ مزار مقصودش نیست
تو از خاکی و به خاک بازمی گردی
اما این اوصاف در مورد روح تو صدق نمی کند
نه شادی و نه غم
راه یا پایان تقدیر ما نیست
بلکه عمل کردن، که هر فردا
ما را جلوتر از امروز می یابد سرنوشت ماست
هنر جاودانه است و زمان زودگذر
و دل های ما، گرچه شجاع و نیرومند
هنوز همانند طبلهای گنگ و بی صدا می تپد
و جمع ما به سوی گور گام بر می دارد
در میدان وسیع کارزار جهان
در حراست از جان
همچون گله رمیده گیج و درمانده مباش
چون قهرمان در این میدان ایستادگی کن!
به آینده، هر چند شیرین و دلپسند، اعتماد مکن
بگذار گذشته از دست رفته به خاک سپرده شود
عمل کن - عمل در زمان زنده حال
قلب در درون و خدا بالای سر توست!
زندگی مردان بزرگ جملگی به ما یادآور می شود
که ما نیز می توانیم چون آنان برجسته و شاخص باشیم
و هنگام عزیمت (از این دنیا) رد پاهایی بر شن های زمان به جا گذاریم.
رد پاهایی که شاید ملوانی دیگر در ساحل زندگی، ملوانی از
یک کشتی شکسته و تنها، بتواند با رؤیت آنها امیدوار شود
پس بگذار مردانه قد برافرازیم و وارد میدان عمل شویم
با قلبی برای هر سرنوشت
هنوز به دست می آوریم، هنوز دنبال می کنیم
می آموزیم که زحمت بکشیم و چشم انتظار
باشیم.

به قلم : باران در دوشنبه 1387/03/27 ساعت 11:22 AM موضوع: فرهنگی | +

اشنایی ده .....


مرا با رقّت اندوهگين تر آهوان دشت
مرا با وحدت آواره تر پروانگان باغ
اي محبوب !
اينک روي در رو بين .

منم ببري جدا از جفت
ميان بهت زرد جنگلي خاموش و پائيزي
خروش سر کشي هايم درون سينه مي ميرد
و سوز ناله هايم
- مطلع غربت -
درختان را از ايمان نباتيشان
به شنزار بيابان هاي غمگين باز مي گيرد .

الا اي آشنا با روح من
اي سرزمين بکر !
مرا با مهرباني هاي خود بنواز
و جانم را از اين تنهائي کامل رهائي ده .
تو در من چون نسيمي ساده ،
چون فصلي صميمي گيسو افشان باش
و ذرات تنم را زين سکوت
- اين انزواي تلخ -
اي جالب ترين گل بوته ي رنگين !
جدايي ده .
مرا در انقلاب چشم هايت
- بستر دريايي تکوين -
شفيق موج عرياني کرامت کن
ستوه انجمادم را
به آبي رنگ آفاقي دگر
اکنون خلاصي بخش
و در اين حزن مکتوم ،
اين شب غمناک
مرا با عصمت چشم وجيهت آشنايي ده ...

به قلم : باران در دوشنبه 1387/03/27 ساعت 11:13 AM موضوع: فرهنگی | +

بهار ! پرده از عاشقی بردار

بهار عاشق بود و زمين معشوق .عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود.زمين اما آرام و سنگين و صبور.
زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است.
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.
و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن.
زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.به فراخی عشق.زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس.
زمین می گفت: ...

***
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.
و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت.
و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها. چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت.بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد.
و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره.عشق آتش است و دل آتشگاه.اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.
زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب . و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند.
و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.
و جهان حیرت کرد.

به قلم : باران در شنبه 1387/03/25 ساعت 2:12 PM موضوع: فرهنگی | +

بهار كه‌ بيايد، رفته‌ام‌

 

قصه‌ را كه‌ مي‌داني؟ قصه‌ مرغان‌ و كوه‌ قاف‌ را، قصه‌ رفتن‌ و آن‌ هفت‌ وادي‌ صعب‌ را، قصه‌ سيمرغ‌ و آينه‌ را؟
قصه‌ نيست؛ حكايت‌ تقدير است‌ كه‌ بر پيشاني‌ام‌ نوشته‌اند. هزار سال‌ است‌ كه‌ تقدير را تأ‌خير مي‌كنم.
اما چه‌ كنم‌ با هدهد، هدهدي‌ كه‌ از عهد سليمان‌ تا امروز هر بامداد صدايم‌ مي‌زند؛ و من‌ همان‌ گنجشك‌ كوچك‌ عذرخواهم‌ كه‌ هر روز بهانه‌اي‌ مي‌آورد، بهانه‌هاي‌ كوچك‌ بي‌مقدار.
تنم‌ نازك‌ است‌ و بال‌هايم‌ نحيف. من‌ از راه‌ سخت‌ و سنگ‌ و سنگلاخ‌ مي‌ترسم. من‌ از گم‌ شدن، من‌ از تشنگي، من‌ از تاريك‌ و دور واهمه‌ دارم.
گفتي‌ قرار است‌ بال‌هايمان‌ را توي‌ حوض‌ داغ‌ خورشيد بشوييم؟ گفتي‌ كه‌ اين‌ تازه‌ اول‌ قصه‌ است؟ گفتي‌ كه‌ بعد نوبت‌ معرفت‌ است‌ و توحيد؟ گفتي‌ كه‌ حيرت، بار درخت‌ توحيد است؟ گفتي‌ بي‌ نيازي...؟
گفتي‌ كه‌ فقر...؟ گفتي‌ كه‌ آخرش‌ محو است‌ و عدم...؟
آي‌ هدهد! آي‌ هدهد! بايست؛ نه، من‌ طاقتش‌ را ندارم...
بهار كه‌ بيايد، ديگر رفته‌ام. بهار، بهانه‌ رفتن‌ است. حق‌ با هدهد است‌ كه‌ مي‌گفت: رفتن‌ زيباتر است، ماندن‌ شكوهي‌ ندارد؛ آن‌ هم‌ پشت‌ اين‌ سنگريزه‌هاي‌ طلب.
گيرم‌ كه‌ ماندم‌ و باز بال‌بال‌ زدم، توي‌ خاك‌ و خاطره، توي‌ گذشته‌ و گل. گيرم‌ كه‌ بالم‌ را هزار سال‌ ديگر هم‌ بسته‌ نگه‌ داشتم، بال‌هاي‌ بسته‌ اما طعم‌ اوج‌ را كي‌ خواهد چشيد؟
مي‌روم، بايد رفت؛ در خون‌ تپيده‌ و پرپر. سيمرغ، مرغان‌ را در خون‌ تپيده‌ دوست‌تر دارد. هدهد بود كه‌ اين‌ را به‌ من‌ گفت.
راستي، اگر ديگر نيامدم، يعني‌ كه‌ آتش‌ گرفته‌ام؛ يعني‌ كه‌ شعله‌ورم! يعني‌ سوختم؛ يعني‌ خاكسترم‌ را هم‌ باد برده‌ است.
مي‌روم‌ اما هر جا كه‌ رسيدم، پري‌ به‌ يادگار برايت‌ خواهم‌ گذاشت. مي‌دانم، اين‌ كمترين‌ شرط‌ جوانمردي‌ است.
بدرود، رفيق‌ روزهاي‌ بي‌قراري‌ام! قرارمان‌ اما در حوالي‌ قاف، پشت‌ آشيانه‌ سيمرغ، آنجا كه‌ جز بال‌ و پر سوخته، نشاني‌ ندارد...

به قلم : باران در شنبه 1387/03/25 ساعت 2:10 PM موضوع: فرهنگی | +

ای خدای عزیز

 

از خدا یک کمی وقت خواست
وای ای داد بیداد
دیدی آخر خدا مهلتش داد

*
آمد و توی قلبت قدم زد
هر کجا پا گذاشت
تکه ای از جهنم رقم زد

*
او قسم خورد و گفت
آبروی تو را می برد
توی بازار دنیا
مفت قلب تو را می خرد

*
آمد دور روح تو پیچید
بعد با قیچی تیز نامریی اش
پیش از آنکه بفهمی
بالهای تو را چید

*
آمد و با خودش
کیسه ای سنگ داشت
توی یک چشم بر هم زدن
جای قلبت
قلوه سنگی گذاشت
قلوه سنگی به اسم غرور
بعد از آن ریخت پرهای نور
وشدی کم کم از آسمان دور دور

*
برد شیطان دلت را کجا، کو؟
قلب تو آن کلید خدا ، کو؟

*
ای عزیز خداوند
پیش از آنکه درآسمان را ببندند
پیش از آنکه بمانی
توی این راههای به این دور و دیری
کاش برخیزی و با دلیری
قلب خود را از او پس بگیری.

به قلم : باران در سه شنبه 1387/03/21 ساعت 11:43 AM موضوع: فرهنگی | +

ایستگاه استجابت دعا

یک نفر دلش شکسته بود / توی ایستگاه استجابت دعا / منتظر نشسته بود / منتتظر،ولی دعای او / دیر کرده بود / او خبر نداشت که دعای کوچکش / توی چار راه آسمان / پشت یک چراغ قرمز شلوغ...

*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت

*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود

*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد

*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند

*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود

به قلم : باران در سه شنبه 1387/03/21 ساعت 11:42 AM موضوع: فرهنگی | +

قالی ظریف و دستباف او

 قلب من
قالی خداست
تار و پودش از پر فرشته هاست
پهن کرده او دل مرا
در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب
برق می زند
قالی قشنگ و نو نوار من
از تلاش آفتاب
***
شب که می شود خدا
روی قالی دلم
راه می رود
ذوق می کنم گریه می کنم
اشک من ستاره می شود
هر ستاره ای به سمت ماه میرود
***
یک شبی حواس من نبود
ریخت روی قالی دلم
شیشه ای مرکب سیاه
سال هاست مانده جای آن
جای لکه های اشتباه
***
ای خدا به من بگو
لکه های چرک مرده را کجا
خاک می کنند؟
از میان تار و پود قلب
جای جوهر گناه را چطور
پاک می کنند؟
***
آه
آه از این همه گناه و اشتباه
آه نام دیگر تو است
آه بال می زند به سوی تو
کبوتر تو است
***
قلب من دوباره تند تند می زند
مثل اینکه باز هم خدا
روی قالی دلم قدم گذاشته
در میان رشته های نازک دلم
نقش یک درخت و یک پرنده کاشته
***
قلب من چقدر قیمتی است
چون که قالی ظریف و دست باف اوست
این پرنده ای که لا ی تار و پودش است
هد هد است
می پرد به سوی قله های قاف دوستای قاف دوست

به قلم : باران در شنبه 1387/03/11 ساعت 2:6 PM موضوع: فرهنگی | +

خوش خيال كاغذي

دستمال كاغذي به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟
عاشقم
با من ازدواج مي‌كني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر ساده‌اي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله مي‌شوي
چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي
پس برو و بي‌خيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشه‌اي كنار جعبه‌اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه‌اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌هاي كاغذي
فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانه‌هاي اشك كاشت.

به قلم : باران در چهارشنبه 1387/03/08 ساعت 8:17 AM موضوع: فرهنگی | +

سنگی مغرور با چشم هایی از عقیق

مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد. با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم؛ و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم.

6.jpg

بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم، خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان. سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق، تراشیده و بالابلند. زندانی دیوار و سقف و مردم. فریفته پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد. مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند.

هیچ کس به قدر من ناتوان نبود. آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم . آسمان را پرباران. می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان. من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان. و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران.

ستایش مردم اما فریبم داد. لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد. هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود. بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند. اما رفته رفته باور می کنند که برترند. من نیز باور کرده بودم.

تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد. پیشتر هم او را دیده بودم. نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود. حضورش حقارتم را به رخ می کشید. دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم. آن روز اما با هیچ کس نبود. بتخانه خالی بود از مردم. تنها او بود و تبری بر دوش.
ترسیده بودم، می لرزیدم و توان ایستادم نداشتم.

ادامه مطلب

به قلم : باران در چهارشنبه 1387/03/08 ساعت 8:15 AM موضوع: فرهنگی | +

هزلر و یک بار عشق

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

2cwsx93-thumb.jpg

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

*

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

*

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

به قلم : باران در چهارشنبه 1387/03/08 ساعت 8:13 AM موضوع: فرهنگی | +

خاموشی درخت و کوه و سنجاقک

سنجاقک راهبه ای کوچک بود که بر سرانگشت درختی به مراقبه نشسته بود. درخت، بودا بود و برابر این هر دو، کوهی بود بزرگ و برومند. کوه، حکیمی فروتن و خاموش بود. بودا دستانی سبز و سرافراز داشت در جستوی نور.

p8-2.jpg

حکیم سینه ای گشاده داشت پذیرای روشنی و راهبه، بال هایی ظریف و زلال داشت برای عبور آفتاب. دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز. سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.

*
دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز.
سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.
سنجاقک روزی تمام را به پرسش اش فکر کرد اما پاسخی نبود جز شگفتی، پس سکوت کرد.
درخت، قرنی به سوالش اندیشید اما جوابی نیافت جز بهت، پس خاموشی برگزید.
و کوه نیز هزاران سال پرسید و پرسید و پرسید اما پاسخی جز پژواک حیرت نیامد، پس او نیز صبورانه و خاموشانه حیرتش را تحمل کرد.
*
انسان از آن حوالی می گذشت، از کنار درخت و کوه وسنجاقک.
سوال انسان نیز همان بود اما سوالش را چنان بلند پرسید و چنان آن را به هیاهو و غوغا آغشت که خلوت سنجاقک را آشفت و ساحت کوه را شکست و حرمت بودای پیر را نگه نداشت.
خدا به درخت و سنجاقک و کوه گفت: همگی در جستجوی یک پرسشید اما تنها انسان است که سوالش را این گونه بلند و بی محابا می پرسد. او را ببخشید که جهان را این همه به پرسش می آشوبد.اما پرسیدن های او شور این جهان است. وهر چند پاسخی ز حیرت نیست اما جهان بی شور و خروش پرسش، چندان هم زیبا نیست. از او بگذرید شاید او نیز چون شما روزی مقام خاموشی را دریابد.
*
انسان گذشت و سکوت درخت و کوه سنجاقک را به خنده گرفت. آنها هیچ نگفتند و تنها نگاهش کردند.
نگریستن آموزگاری دانش آموزش را !

به قلم : باران در دوشنبه 1387/03/06 ساعت 10:34 AM موضوع: فرهنگی | +

زلیخا عشق نمی داند

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است .
زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که
نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی
دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
و زلیخا از قصه بیرون رفت .

***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها
پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!

به قلم : باران در دوشنبه 1387/03/06 ساعت 10:31 AM موضوع: فرهنگی | +

گوش کن...

 

کسانی که راه حل هایی برای مشکلات بشریت عرضه می کنند معمولا از حل مشکلات کوچکشان عاجزند .

آدم های سر به زیر حتما در چاله نخواهند افتاد ، اما هیچ گاه هم آسمان آبی را نخواهند دید .

هنر هیچ ربطی با اخلاق ندارد . اگر چنین نبود مردم این همه به هنر علاقه مند نمی شدند .

از کسانی که احمقانه صادقند بیشتر بدم می آید تا کسانی که دروغ های قشنگ می گویند .

وقتی با آدم های مشهور روبرو می شوم ، یقین می کنم که آدم های بزرگ شایعه اند.

به دست آوردن تجربه های بزرگ معمولا منجر به از دست دادن زندگی عادی می شود .

می گویند چرا دائما تغییر می کنی ، می گویم شما چرا دائما تغییر نمی کنید ؟

روی آدم های منظم می شود حساب کرد ، اما نمی شود آنها را تحمل کرد .

من بعضی از دوستانم را از حقیقت بیشتر دوست دارم .

متوسط بودن ؟! یا بزرگ باش یا بمیر !

به قلم : باران در دوشنبه 1387/03/06 ساعت 8:9 AM موضوع: فرهنگی | +

یک جرعه نسیم


دست صبا زلف تو را شانه کرد *** بر سر نی خنده مستانه کرد


چیست لب خشک و ترک خورده ات *** چشمه ای از زخم نمک خورده ات


روشنی خلوت شبهای من *** بوسه بزن بر تب لبهای من


تا زغم غربت تو تب کنم *** یاد پریشانی زینب کنم


آه از آن لحظه که بر سینه ات *** بوسه نشاندند لب تیرها


آه از آن لحظه که بر پیکرت *** زخم کشیدند به شمشیرها


آه از آن لحظه که اصغر شکفت *** در هدف چشم کمانگیر ها


آه از آن لحظه که سجاد شد *** همنفس ناله زنجیر ها


قوم به حج رفته به حج رفته اند *** بی تو در این بادیه کج رفته اند


کعبه تویی کعبه به جز سنگ نیست *** آینه ای مثل تو بی رنگ نیست


کوفه دم از مهر و وفا می زدند *** شام تو را سنگ جفا می زدند


کوفه اگر آینه ات را شکست *** شام از این واقعه طرفی نبست


کوفه اگر تیغ و تبرزین شود *** شام اگر یکسره آذین شود


مرگ اگر اسب مرا زین کند *** خون مرا تیغ تو تضمین کند


آتش پرهیز نبرد مرا *** تیغ اجل نیز نبرد مرا


بی سر و سامان توام یا حسین *** دست به دامان تو ام یا حسین


جان علی سلسله بندم مکن *** گردم از خاک بلندم مکن


عاثقبت این عشق هلاکم کند *** در گذر کوی تو خاکم کند


تربت تو بوی خدا می دهد *** بوی حضور شهدا می دهد


مشعر حق عزم منا کرده ای *** کعبه ی شش گوشه بنا کرده ای


تیر تنت را به مصاف آمدست *** تیغ سرت را به طواف آمدست


چیست شفابخش دل ریش ما *** مرحم زخم و غم و تشویش ما


چیست به جز یاد گل روی تو *** سجده به محراب دو ابروی تو


بر سر نی زلف رها کرده ای*** با جگر شیعه چه ها کرده ای


باز که هنگامه برانگیختی *** بر جگر شیعه نمک ریختی

 

زنده یاد آغاسی

به قلم : باران در شنبه 1387/03/04 ساعت 9:42 AM موضوع: فرهنگی | +

خدا سلام رساند و گفت

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.

و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!

او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.

و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.

وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.

و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

به قلم : باران در شنبه 1387/03/04 ساعت 9:38 AM موضوع: فرهنگی | +

نور و نان

 

این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.

B11.jpg

این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد. هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.

***
دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.
***
میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.


اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.
او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.

**
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.
آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.

***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.
میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.

به قلم : باران در چهارشنبه 1387/03/01 ساعت 9:26 AM موضوع: فرهنگی | +

قصیده معاد

 
A0192377.jpg

سالنامه جهان
ماهنامه زمين و آسمان
روزنامه هاي صبح و عصر را
مرور مي كنم

باز هم خبر
باز هم خلاصه‌اي
از هزار سال اتفاق‌هاي دور و بر
باز خط به خط
نشانه و علامت است
سطر سطر زندگي
گزارش قيامت است

*


gheysar01.jpg

باز هم مصاحبه
بين آدم و عدم
بين آنچه مي‌رود به باد
دم به دم

باز سرمقاله‌اي به خط مرگ
باز عكس‌هاي آن و اين
باز پنج شنبه‌ها و جمعه‌ها
نه، تمام روزهاي هفته
روزِ واپسين
اول او و آخر او
بعد تا ابد هميشه نقطه چين...

*

باز آگهي
باز در ستون تسليت
اسم ها چقدر آشناست
اسم من
اسم تو
اسم ها همه شبيه اسم ماست
اسم هايمان چه تند و تيز
مي دوند
تا به انتهاي صفحه‌هاي رستخيز

*

در كنار اسم هايمان نوشته اند:
جمله جمله، واژه واژه، حرف حرف
هرچه كرده ايد
توي سررسيد ِ روزگار
يادداشت شد
دانه دانه لحظه كاشتيد
باغ ِ لحظه هاي هر كسي
آخرش شبيه آنچه كاشت، شد

***

سالنامه جهان
ماهنامه زمين و آسمان
روزنامه‌هاي صبح و عصر را
مرور مي كنم
مژده داده اند در شماره هاي بعد
در همين يكي دو روزِ زودِ دور دست،
توي ويژه نامه‌اي كه محشر است،
سردبير روزنامه حيات،
او كه متن آب و آفتاب را نوشت،
شاعر سروده‌هاي دوزخ و بهشت،
قصه گوي برگ و بار و ابر و باد،
او كه نور را به خاك ياد داد،
واژه هاي مرده را
زنده مي كند دوباره در قصيده معاد

به قلم : باران در چهارشنبه 1387/03/01 ساعت 9:24 AM موضوع: فرهنگی | +

عقابی پرید

 

به گنجشک گفتند، بنویس:
عقابی پرید.
عقابی فقط دانه از دست خورشید چید.
عقابی دلش آسمان، بالش از باد،
به خاک و زمین تن نداد.

***
و گنجشک هر روز
همین جمله‌ها را نوشت
وهی صفحه، صفحه
وهی سطر، سطر
چه خوش خط و خوانا نوشت

***
وهر روز دفتر مشق او را
معلم ورق زد
وهر روز هم گفت: آفرین
چه شاگرد خوبی، همین

***
ولی بچه گنجشک یک روز
با خودش فکر کرد:
برای من این آفرین‌ها که بس نیست!
سوال من این است
چرا آسمان خالی افتاده آنجا
برای عقابی شدن
چرا هیچ کس نیست؟

***
چقدر از "عقابی پرید"
فقط رونویسی کنیم
چقدر آسمان، خط خطی
بال کاهی
چرا پرکشیدن فقط روی کاغذ
چرا نقطه هر روز با از سر خط
چرا...؟
برای پریدن از این صفحه ها
نیست راهی؟

***
و گنجشک کوچک پرید
به آن دورها
به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست
به آن نورها
وهی دور و هی دور و هی دورتر
و از هر عقابی که گفتند مغرورتر
و گنجشک شد نقطه ای
نه در آخر جمله در دفتر این و آن
که بر صورت آسمان
میان دو ابروی رنگین کمان

به قلم : باران در چهارشنبه 1387/03/01 ساعت 9:21 AM موضوع: فرهنگی | +

برای تو که مثل هیچکس نیستی....

 

تو اتاقي به اندازه تنهايي من

نه به اندازه تو

 

نه به اندازه درياي خيال

 

زندگي مثل يه نقاشي صبور

 

رو تن پرده بي نقش و سفيد

 

عکس تقدير و برام نقاشي کرد

 

گل باغ  هستي يه آدمو

 

سايه زد رو تن ديوار اتاق

 

با مداد اشتياق

 

دونه هاي باورو آب پاشي کرد

 

خنده شمعدوني رو نقاشي کرد

 

گره زد به شاخه اقاقيا

 

تکيه داد به دست خيس پنجره

 

قصه مون يادت نره

 

قصه هاي در و ديوار اتاق

 

همه از زندگيه، زندگي يه بازيه

 

بازي من و تو و اين آدما

 

هم غريبه توي اين قصه مياد

 

هم آشنا

اما صد رنگي چرا؟

 

جاده زندگي ميره تا کجا       نميدونم!

 

خط سرنوشتمو تو دفترش     نميخونم

 

تو اتاقي به اندازه تنهايي من

 

حرف تنهايي نبود

 

يکي از پشت حصار پنجره

 

شعر زندگي سرود

 

قصه هاي در و ديوار اتاق

 

همه از زندگيه

 

زندگي يه بازيه!!!

به قلم : باران در چهارشنبه 1387/03/01 ساعت 9:18 AM موضوع: فرهنگی | +

مهربان من.....


مهربانم:
حرفهايي که دوست دارم
همسفرت باشد:
يادت باشد در گذر از لحظه ها،
چشم هايت را بگشايي تا مباد
شقايقي را لگد کني!
در مسير راهت شکوفه هاي خاطره
فراوان است.مباد کاري کني که
شکوفه اي بپژمرد!
ستاره ي زيباي من...فراموش نکن
دل اقاقي ها بي نهايت نازک است
و نگاه نسترن ها شکننده!
چشم هاي روشن نرگسي ها
چراغ راه تواند. از شاخه نچيني شان!!
اين مهم را به خاطر بسپار:
از لبخند تو گلهاي ناز جان مي گيرند
و از اندوهت خارها!
شادماني ات شقايق ها رابه رقص
وا مي داردو افسردگي ات خنجر ها!
و رقص خنجر ها،
شکوفه ها را ريشه کن خواهد کرد!!!
پس نگذار کودک لبخند بر لبهايت،
به خواب فرو رود.
به چلچله ها دل نبند،زود ترکت مي کنند.
و با پرستو ها همسفر نشو
که تا سرما تنشان را بلرزاند
فراموشت خواهند کرد!
ستاره ي مهربانم...بدان که
همکيشانت هرچند زيبا و درخشان مي نمايند،
اما با شادماني هايت همراهند
و با ستاره ي دلتنگ غريبه اند!!
هرگاه دلتنگ وغريب شدي
به خاطر بياور...يک نفر اينجاست
که تا هميشه شريک اندوه توست
...

به قلم : باران در چهارشنبه 1387/03/01 ساعت 9:14 AM موضوع: فرهنگی | +

عشق، سرخ و آتش، سرخ و عصيان، سرخ

 

آن مرد عاشق بود. آن بازي عشق و آن حريف خدا. دور، دور آخر بود و بازي به دستخون رسيده بود. آن مرد زمين را سبز مي خواست. دل را سبز مي خواست و انسان را سبز، زيرا بهشت سبز است و روح سبز و ايمان سبز... اما سبزي را بهايي است به غايت سرخ، و بازي به غايتش رسيده بود، به غايتي سرخ. و از اين رو بود كه آن مرد، سرخ را برگزيد، كه عشق سرخ است و آتش سرخ و عصيان سرخ .و از ميان تمامي سرخان، خون را برگزيد. نه اين خون رام آرام سر به زير فروتن را ، آن خون عاصي عاشق را. آن خون كه فواره است و فرياد.او خون خويش را برگزيد كه بازي سخت سرخ و سخت خونين بود.


***
تركش كنيد و تنهايش بگذاريد كه شما را ياراي ياري او نيست.اين بازي آخر است و نه جوشن به كار مي آيد و نه نيزه و نه شمشير و نه سپر.ديگر نه طمع بهشت و نه ترس دوزخ و نه هول رستاخيز.برويد و برداريد و بگريزيد.

ديگر پيراهنتان پاره نخواهد شد،تنتان ، پاره پاره خواهد شد.كيست؟

كيست كه با تن پاره پاره بماند؟ ديگر غنيمتي نصيبتان نخواهد شد،قلب شرحه شرحه تان ،غنيمت ديگران خواهد شد.كيست؟ كيست كه با قلب شرحه شرحه بماند؟

اين عزيمت را ديگر بازگشتي نيست، زيرا كه آن يار، گلو را بريده دوست دارد و سر را بر نيزه و خون را پاشيده بر آسمان.كيست؟ كيست كه با گلوي بريده و خون پاشيده بر آسمان، بماند؟

وقتي بنده ايد و او مالك، بازي اين همه سخت نيست.

وقتي عابديد و او معبود، بازي اين همه سخت نيست.

اما آن زمان كه عاشقيد و او معشوق، يا آن هنگامه كه او عاشق است و شما معشوق، بازي اين چنين سخت است و اين چنين سرخ و اين چنين خونين. و بازي عاشقي را نخواهيد برد، جز به بهاي خون خويش.

آن مرد حسين بود و آن بازي كربلا و آن يار، خدا.

به قلم : باران در دوشنبه 1387/02/23 ساعت 7:38 AM موضوع: فرهنگی | +

او عشق را می شناخت....

 

در آثار مولانا، عموما شهيد و حسين مترادف يکديگرند و حتي مي‌توان گفت که واژه گلگون شهيد و مقام عظماي شهادت به اصطلاح فني انصراف دارد بر شخصيت جامع و يگانه امام حسين که انسان کامل است...

ashora3.jpg

حماسه معراج خونين عاشقانه سالار شهيدان، حضرت ابي‌عبدالله امام حسين ـ عليه‌السلام ـ سلاله پاک رسول اکرم خاتم النبيين حضرت محمد مصطفي ـ صلوات‌الله عليه ـ در آثار مولانا در سياق (context) و چهارچوب (framework) توحيد و «سير محبي» به سوي توحيد ربوبي، معني و مفهوم پيدا مي‌کند. حضرت حق ـ جل جلاله ـ رب حسين است و «سلطان عشق خونين»، مربوب حضرت محبوب است.
مثنوي مولانا، کتاب «توحيد» است و سير عاشقانه به سوي حضرت هوالاول والاخر و الظاهر و الباطن. (3 ـ حديد) و کتاب ديوان کبير کليات شمس تبريزي مولانا «عشق نامه» اوست؛ «يا انيس من لا انيس له»؛ «يا من لا يرغب الا اليه»؛ «يا خير المرغوبين» (دعاي جوشن کبير).

شمس عبارتند از: عشق ـ عاشقي ـ شهيد ـ شهادت ـ فدايي ـ بلا ـ مرگ ـ پارسا ـ فنا ـ قا ـ خسرو

ادامه مطلب

به قلم : باران در دوشنبه 1387/02/23 ساعت 7:36 AM موضوع: فرهنگی | +

سین هفتم هفت سین جهان

 

دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است...

 simorgh.jpg

بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آنطرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان و همه اش ملکوت است. و به فکر آن درختم. آن درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا دورترین نقطه آسمان رفته است.

اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت. باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد.

اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی و این سفری سخت است، بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و سرخوش بروی و سادگی، توشه ات باشد. و باید یاد بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی؛ پس سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم سبکی را بیشتر می چشی.

سالی نو آمده است و من سفره ای به بزرگی جهان پهن می کنم و هفت سینی می چینم از سفر و سختی و سادگی و سکوت و سبکی و سرخوشی. اما همه سین ها تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین جهان است.

به قلم : باران در دوشنبه 1387/02/23 ساعت 7:33 AM موضوع: فرهنگی | +

کوج فریدون مشیری....

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 
 
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
 
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
 
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
 
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
 
با تو گفتم :‌
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟‌
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
 
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
 
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
*****

به قلم : باران در چهارشنبه 1387/02/04 ساعت 7:44 AM موضوع: فرهنگی | +

من و خدا

از خدا خواستم غرورم را بگیرد

او فرمود:باز گرفتن غرور کار من نیست، بلکه این تو هستی که می بایستی آنرا ترک کنی.

از خدا خواستم بیماران را شفا بخشد.

اما خدا گفت:نه! این روح است که کامل است و جسم زودگذر.

از خدا خواستم به من صبر و شکیبایی عطا کند.

او فرمود: شکیبایی دست آورد رنج است و به کسی عطا نمی شود.آن را باید بدست آورد.

از خدا سعادت خواستم

و او فرمود:تبرک می کنم،اما کسب سعادت کار توست.

از خدا خواستم روح مرا تعالی بخشد

خدا گفت:تو باید خود متعالی شوی ، اما تو را یاری می دهم تا به ثمر بنشینی.

از خدا خواستم به من کمک کند تا دیگران را به همان اندازهای که او من را دوست دارد، دوست بدارم.

خداوند فرمود: هان ، اکنون دریافتی!

از او نیرو خواستم، مشکلات را در برابرم قرار داد تا قوی تر شوم.

از او حکمت خواستم ، مسایل بسیاری به من داد تا آن ها را حل کنم.

از او شهامت خواستم ، خطر را در مقابلم نهاد تا از آن بجهم.

از او عشق خواستم ، انسان های دردمند را در سر راهم قرار داد تا به آن ها کمک کنم.

از او کمک خواستم ، به من فرصت داد.

شاید هیچ یک از خواسته هایی که داشتم ، دریافت نکردم.

اما به آن چه نیاز داشتم ، دست یافته بودم.

دعای من مستجاب شده بود.

به قلم : باران در دوشنبه 1387/02/02 ساعت 11:18 AM موضوع: فرهنگی | +

مدیریت زمان

توصیه هایی برای مدیریت زمان

P  زندگی خود را بازپس گیر؛ فقط یک ساعت از 24 ساعت روزت را وقف خودت کن تا 23 ساعت باقی مانده تحت فرمان تو قرار گیرد.

P  10 دقیقه اول را با تحلیل 24 ساعت گذشته شروع کن. تک تک کارهایی را که کرده ای مرور کن، آنچه را که می شد بهتر انجام داد یا تغییر داد یا بایستی به نحوه دیگری انجام می شد در دفترت یادداشت کن.

P  اهداف امروز را در 10 دقیقه بعدی مشخص کن. در واقع امروز تمام آن چیزی است که در اختیار داری.دیروز از دست رفته است و فردا شاید هرگز نیاید. امروز همیشه از آن توست. امروز است که فردا را بنا می نهد.امروز تو را جایی می برد که می خواهی بروی. با دگرگون کردن امروز می توانی جهان را دگرگون کنی. امروز هدیه ای است از سوی خداوند. به همین دلیل است که آن را «بودن در لحظه» می خوانند.

P  در 10 دقیقه آخر اهداف دراز مدت خود را مشخص کن.این اهداف را به سه بخش تقسیم کن:

P      اهداف 24 ساعت،هفت روز و 12 ماه آینده.

P  درست است کسی نمی تواند زمان را متوقف کند اما می تواند نحوه استفاده از آن را تحت کنترل در بیاورد.

P      ارتباط ضعیف یا نامفهوم با دیگران از عمده ترین عوامل اتلاف وقت است.

P      ارزش هرچیز را با مقدار وقتی که حاضرید صرف آن کنید اندازه گیری کنید.

P  هر روز مقداری از وقتتان را به این اختصاص دهید که در مورد هدف های اصلی و واقعی خود و راه های بهتری که از طریق آنها می توانید روز به روز به هدف های خود نزدیک تر شوید فکر و تامل کنید.

P  همیشه برای انجام کارهایتان جدول زمان بندی شده داشته باشید و تمام کارها و قرار ملاقات ها را در آن بنویسید.

P  رشد شخصیت عامل اصلی صرفه جویی در وقت است هر قدر انسان برتری شوید با صرف وقت کمتری می توانید به هدف های خود برسید.

P  هرکاری که انجام می دهید در واقع دارید وقت خود را می فروشید، آن را ارزان نفروشید.

 

به قلم : باران در چهارشنبه 1386/10/26 ساعت 8:51 AM موضوع: فرهنگی | +

ایا شیطان وجود دارد؟

 
آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آيا خداوند هر چيزی که وجود دارد را خلق کرده است؟
شاگردی با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد.
استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا.
استاد گفت: "اگر خدا همه چيز راخلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است.شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد . استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه ای بيش نيست.
شاگرد ديگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: "البته.
شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: "اين چه سؤالی است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده ای؟
شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزی که ما از آن به سرما ياد می کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شیء را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژی داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزی است که باعث ميشود بدن يا هر شی انرژی را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر برای اينکه از نبودن گرما توصيفی داشته باشد خلق کرد.
شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد.
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريکي هم وجود ندارد. تاريکی در حقيقت نبودن نور است. نور چيزی است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکی را نميتوان. در واقع بااستفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانيد تاريکی را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيارکوچک نور دنيايی از تاريکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانيد تعيين کنيد که يک فضای به خصوص چه ميزان تاريکی دارد. تنها کاری که می کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد درست است؟ تاريکی واژه ای است که بشر برای توصيف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.
در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟
زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بينيم . او هر روز در مثال هايی از رفتارهای غير انسانی بشر به همنوع خود ديده ميشود. او درجنايتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنيا اتفاق می افتد وجود دارد اينها نمايانگر هيچ چيزی به جز شيطان نيست.
و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود نداردآقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگی ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصيفی از نبود خدا داشته باشد.
خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نيست خود به خود می آيد و تاريکي که در نبود نور می آيد.
آن مرد جوان آلبرت اينيشتين بود
 

به قلم : باران در دوشنبه 1386/08/07 ساعت 6:36 AM موضوع: فرهنگی | +

حکمتهای خداوند

حکمتهای خداوند:
 
خداوند اغلب اوقات به ديدن ما مي آيد ولي اکثر مواقع ما خانه نيستيم.
 Joseph Roux
 
هر اتفاقي، بزرگ يا کوچک، وسيله ايست که از طريق آن خداوند با ما سخن مي گويد و هنر زندگي دريافتن اين پيام هاست.
Malcolm Muggeridge
 
 
بخشي از بزرگترين نعمت هاي خدا براي انسان، بي جواب گذاشتن برخي دعاهاي  اوست.
Garth Brooks
 
 
خداوند هرکدام از ما را آنچنان دوست دارد که انگار فقط يکي از ما وجود دارد.
St. Augustine
 
 
ترجيح ميدهم که با خدا در تاريکي قدم بزنم تا اينکه تنها در روشنايي راه بروم.
Mary Gardiner Brainard
 
 
خداوند دنيا را کروي آفريده، تا ما قادر نباشيم خيلي جلوتر جاده را ببينيم.
Isak Dinesen
 
 
 
 
 

اگرتنهاترین تنهاها شوم باز خدا هست

به قلم : باران در چهارشنبه 1386/08/02 ساعت 7:47 AM موضوع: فرهنگی | +

شهادت

شهادت

از وقتی که به گفته جلال " سنت شهادت را فرام.ش کرده­ایم و به مقبره­داری شهیدان پرداحته­ایم، به ناچار مرگ سیاه را گردن نهاده­ایم" و از هنگامی که به جای شیعه علی بودن و از هنگامی که به جای شیعه حسین بودن و شیعه زینب بودن، یعنی پیرو شهیدان بودن ، زنان و مردان ما عزادار شهیدان شده­اند و بس در عزای همیشگی مانده­ایم!
چه هوشیارانه دگرگون کرده­اند پیام حسین را و یاران بزرگ و عزیز و جاودانش را؛ پیامی که خطاب به همه انسانهاست.
اینکه حسین فریاد می­زند – پس از اینکه همه عزیزانش را در خون می­بیند و جز دشمن و کینه­توز و عارت­گر  در برارش نمی­بیند – فریاد می­زند که آیا کسی هست که مرا یاری کند و انتقام کشد ؟ ، " هل من ناصر ینصرنی؟" مگر نمی­داند که کسی نیست که او را یاری کند و انتقام گیرد ؟ این سوال ، سوال از تاریخ  فردای بشریت است و این پرسش از آینده است و از همه ماست. و این سوال انتظا ر حسین را از
عاشقانش بیان می­کند، دعوت شهادت او را به همه کسانی که برای شهیدان حرمت و عظمت قائلند اعلام می­نماید.

اما این دعوت را ، این انتظار یاری از او را ، این پیام حسین را – که "شیعه می­خواهد" و در هر عصری و هر نسلی "شیعه می­طلبد"- ما خاموش کرده­ایم. به این عنوان به مردم گفته ایم که حسین اشک می­خواهد ضجه می­خواهد و دگر هیچ، پیام دیگری ندارد. مرده است و عزادار می­خواهد، نه شاهد شهید حاضر در همه جا و همه وقت و "پیرو"

به قلم : باران در شنبه 1386/07/28 ساعت 9:4 AM موضوع: فرهنگی | +

T E M P L A T E D E S I G N E D B Y K I Y N O O S H A N S A R I

طراح قالب های بلاگفا بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

New Coding JavaScript


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ