|
نیایش من
|
||||||||||
|
|
||||||||||
|
آخر گذشت آن زمان کهنه ي ديدار رفت آن ثانيه هاي پر هياهو شکست آن لحظه هاي زيبا و تو ، چه ساده گذشتي از اين همه احساس......
زمستان
فهرست اصلی آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
|
لالالا.....
به قلم : باران در دوشنبه 1387/07/29 ساعت 8:16 AM موضوع: فرهنگی | + انسان زميني شد، فرشتهها گريستند
از بهشت كه بيرون آمد، دارايياش فقط يك سيب بود. سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود. و مكافات اين وسوسه هبوط بود.فرشتهها گفتند: تو بيبهشت ميميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم ظلم كردهام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين ميخواهد، پس زمين از بهشت بهتر است. و فرشتهها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نميتوانست برود. انسان بردرگاه بهشت وامانده بود. ميترسيد و مردد بود.
به قلم : باران در سه شنبه 1387/07/09 ساعت 9:38 AM موضوع: فرهنگی | + قصه زندگی ادمها
او خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود.
به قلم : باران در سه شنبه 1387/07/09 ساعت 9:37 AM موضوع: فرهنگی | + باد می اید....
سبوي شكسته
به قلم : باران در سه شنبه 1387/07/09 ساعت 9:34 AM موضوع: فرهنگی | + تو رازي و ما راز پرده، اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت.رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان.رازي به اسم هر چه كه ميداني.و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگريزهاش به رازي آغشته بود و از هر لحظهاي رازي ميچكيد. در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند.
به قلم : باران در دوشنبه 1387/06/04 ساعت 9:10 AM موضوع: فرهنگی | + عشق .....
سنگ عشق *** *** ***
به قلم : باران در دوشنبه 1387/06/04 ساعت 9:7 AM موضوع: فرهنگی | + موعود
چقدر ایمان خوب است!
چه بد می کنند آن ها که می کوشند انسان را از ایمان محروم کنند.
چه ستمکار مردمی هستند این به ظاهر دوستداران بشر!
دروغ می گویند.
اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟
اگر عشق نباشد چه آتشی زندگی را گرم کند؟
اگر نیایش و پرستش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟
اگر انتظار مسیحی، قائمی، موعودی در دل ها نباشد، ماندن برای چیست؟
و اگر میعادی نباشد، رفتن چرا؟
اگر دیداری نباشد، دیدن را چه سود؟
(دیده را فایده آنست که دلبر بیند گر نبیند چه بود فایده بینایی را)
به قلم : باران در دوشنبه 1387/05/28 ساعت 8:8 AM موضوع: فرهنگی | + نیکی و بدی
لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانياش را پيدا كند. روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرحهايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد. وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم...!!! "مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."
به قلم : باران در چهارشنبه 1387/05/16 ساعت 7:44 AM موضوع: فرهنگی | + تصویر ارامش
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندان گذاشت که بتوانند به بهترین شکل آرامش را تصویر کنند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلوها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رود های آرام، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد. اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. اولی تصویر دریاچه آرامی که کوههای عظیم، آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود، در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید و اگر دقیق نگاه می کردند در گوشه چپ دریاچه خانه کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود و دود از دودکش آن بر می خواست. تصویر دوم نیز کوهها را نمایش می داد، اما کوهها ناهموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بود، آسمان بالای کوهها به طور بی رحمانه ای تاریک بود و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو با تابلوهای دیگر هیچ هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد در بریدگی صخره ای، جوجه پرنده ای را می دید، آنجا در میان غرش وحشیانه طوفان، جوجه گنجشکی آرام نشسته بود. پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده مسابقه بهترین تصویر آرامش، تابلوی دوم است. بعد توضیح داد که: آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی کار سخت یافت شود، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود، این تنها معنای حقیقی آرامش است
به قلم : باران در یکشنبه 1387/05/06 ساعت 8:13 AM موضوع: فرهنگی | + نامه ی رضا کیانیان.... به آرامی آغاز به مردن ميكنی
به آرامی آغاز به مردن ميكنی به آرامی آغاز به مردن ميكنی به آرامي آغاز به مردن ميكنی تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی امروز كاری كن!
به قلم : باران در دوشنبه 1387/04/31 ساعت 12:56 PM موضوع: فرهنگی | + بازیگر
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم ! یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود ! یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست ! یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ...
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . به فکر فرو رفت ... باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد ! ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد : از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد! او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد! وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!! سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!! اما او دیگر با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.همانند بقيه مردم!!!
به قلم : باران در دوشنبه 1387/04/31 ساعت 7:37 AM موضوع: فرهنگی | + دروغ می گفت
به قلم : باران در شنبه 1387/04/08 ساعت 7:55 AM موضوع: فرهنگی | + از دوست داشتن...
امشب از آسمان ديده تو
به قلم : باران در دوشنبه 1387/03/27 ساعت 11:39 AM موضوع: فرهنگی | + دردواره ها.....
دردهای من
به قلم : باران در دوشنبه 1387/03/27 ساعت 11:24 AM موضوع: فرهنگی | + زندگی حقیقی.....
به قلم : باران در دوشنبه 1387/03/27 ساعت 11:22 AM موضوع: فرهنگی | + اشنایی ده .....
به قلم : باران در دوشنبه 1387/03/27 ساعت 11:13 AM موضوع: فرهنگی | + بهار ! پرده از عاشقی بردار
بهار عاشق بود و زمين معشوق .عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود.زمين اما آرام و سنگين و صبور. ***
به قلم : باران در شنبه 1387/03/25 ساعت 2:12 PM موضوع: فرهنگی | + بهار كه بيايد، رفتهام
قصه را كه ميداني؟ قصه مرغان و كوه قاف را، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را، قصه سيمرغ و آينه را؟
به قلم : باران در شنبه 1387/03/25 ساعت 2:10 PM موضوع: فرهنگی | + ای خدای عزیز
از خدا یک کمی وقت خواست * * * * * *
به قلم : باران در سه شنبه 1387/03/21 ساعت 11:43 AM موضوع: فرهنگی | + ایستگاه استجابت دعا
* * * * *
به قلم : باران در سه شنبه 1387/03/21 ساعت 11:42 AM موضوع: فرهنگی | + قالی ظریف و دستباف او
قلب من
به قلم : باران در شنبه 1387/03/11 ساعت 2:6 PM موضوع: فرهنگی | + خوش خيال كاغذي
دستمال كاغذي به اشك گفت:
به قلم : باران در چهارشنبه 1387/03/08 ساعت 8:17 AM موضوع: فرهنگی | + سنگی مغرور با چشم هایی از عقیق مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد. با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم؛ و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم. بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم، خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان. سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق، تراشیده و بالابلند. زندانی دیوار و سقف و مردم. فریفته پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد. مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند. هیچ کس به قدر من ناتوان نبود. آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم . آسمان را پرباران. می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان. من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان. و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران. ستایش مردم اما فریبم داد. لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد. هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود. بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند. اما رفته رفته باور می کنند که برترند. من نیز باور کرده بودم. تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد. پیشتر هم او را دیده بودم. نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود. حضورش حقارتم را به رخ می کشید. دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم. آن روز اما با هیچ کس نبود. بتخانه خالی بود از مردم. تنها او بود و تبری بر دوش.
به قلم : باران در چهارشنبه 1387/03/08 ساعت 8:15 AM موضوع: فرهنگی | + هزلر و یک بار عشق یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد. دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم. * سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند. * و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار. آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.
به قلم : باران در چهارشنبه 1387/03/08 ساعت 8:13 AM موضوع: فرهنگی | + خاموشی درخت و کوه و سنجاقک سنجاقک راهبه ای کوچک بود که بر سرانگشت درختی به مراقبه نشسته بود. درخت، بودا بود و برابر این هر دو، کوهی بود بزرگ و برومند. کوه، حکیمی فروتن و خاموش بود. بودا دستانی سبز و سرافراز داشت در جستوی نور. حکیم سینه ای گشاده داشت پذیرای روشنی و راهبه، بال هایی ظریف و زلال داشت برای عبور آفتاب. دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز. سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز. *
به قلم : باران در دوشنبه 1387/03/06 ساعت 10:34 AM موضوع: فرهنگی | + زلیخا عشق نمی داند
زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید ***
به قلم : باران در دوشنبه 1387/03/06 ساعت 10:31 AM موضوع: فرهنگی | + گوش کن...
کسانی که راه حل هایی برای مشکلات بشریت عرضه می کنند معمولا از حل مشکلات کوچکشان عاجزند . آدم های سر به زیر حتما در چاله نخواهند افتاد ، اما هیچ گاه هم آسمان آبی را نخواهند دید . هنر هیچ ربطی با اخلاق ندارد . اگر چنین نبود مردم این همه به هنر علاقه مند نمی شدند . از کسانی که احمقانه صادقند بیشتر بدم می آید تا کسانی که دروغ های قشنگ می گویند . وقتی با آدم های مشهور روبرو می شوم ، یقین می کنم که آدم های بزرگ شایعه اند. به دست آوردن تجربه های بزرگ معمولا منجر به از دست دادن زندگی عادی می شود . می گویند چرا دائما تغییر می کنی ، می گویم شما چرا دائما تغییر نمی کنید ؟ روی آدم های منظم می شود حساب کرد ، اما نمی شود آنها را تحمل کرد . من بعضی از دوستانم را از حقیقت بیشتر دوست دارم . متوسط بودن ؟! یا بزرگ باش یا بمیر !
به قلم : باران در دوشنبه 1387/03/06 ساعت 8:9 AM موضوع: فرهنگی | + یک جرعه نسیم
زنده یاد آغاسی
به قلم : باران در شنبه 1387/03/04 ساعت 9:42 AM موضوع: فرهنگی | + خدا سلام رساند و گفت
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان. و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز. او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی. و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را. وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند. و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد. من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی. و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را. ***
به قلم : باران در شنبه 1387/03/04 ساعت 9:38 AM موضوع: فرهنگی | + نور و نان
این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد. هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است. ***
** ***
به قلم : باران در چهارشنبه 1387/03/01 ساعت 9:26 AM موضوع: فرهنگی | + قصیده معاد
سالنامه جهان باز هم خبر * باز هم مصاحبه باز سرمقالهاي به خط مرگ * باز آگهي * در كنار اسم هايمان نوشته اند: *** سالنامه جهان
به قلم : باران در چهارشنبه 1387/03/01 ساعت 9:24 AM موضوع: فرهنگی | + عقابی پرید
به گنجشک گفتند، بنویس: *** *** *** *** ***
به قلم : باران در چهارشنبه 1387/03/01 ساعت 9:21 AM موضوع: فرهنگی | + برای تو که مثل هیچکس نیستی....
تو اتاقي به اندازه تنهايي من نه به اندازه تو نه به اندازه درياي خيال زندگي مثل يه نقاشي صبور رو تن پرده بي نقش و سفيد عکس تقدير و برام نقاشي کرد گل باغ هستي يه آدمو سايه زد رو تن ديوار اتاق با مداد اشتياق دونه هاي باورو آب پاشي کرد خنده شمعدوني رو نقاشي کرد گره زد به شاخه اقاقيا تکيه داد به دست خيس پنجره قصه مون يادت نره قصه هاي در و ديوار اتاق همه از زندگيه، زندگي يه بازيه بازي من و تو و اين آدما هم غريبه توي اين قصه مياد هم آشنا اما صد رنگي چرا؟ جاده زندگي ميره تا کجا نميدونم! خط سرنوشتمو تو دفترش نميخونم تو اتاقي به اندازه تنهايي من حرف تنهايي نبود يکي از پشت حصار پنجره شعر زندگي سرود قصه هاي در و ديوار اتاق همه از زندگيه زندگي يه بازيه!!!
به قلم : باران در چهارشنبه 1387/03/01 ساعت 9:18 AM موضوع: فرهنگی | + مهربان من.....
به قلم : باران در چهارشنبه 1387/03/01 ساعت 9:14 AM موضوع: فرهنگی | + عشق، سرخ و آتش، سرخ و عصيان، سرخ
آن مرد عاشق بود. آن بازي عشق و آن حريف خدا. دور، دور آخر بود و بازي به دستخون رسيده بود. آن مرد زمين را سبز مي خواست. دل را سبز مي خواست و انسان را سبز، زيرا بهشت سبز است و روح سبز و ايمان سبز... اما سبزي را بهايي است به غايت سرخ، و بازي به غايتش رسيده بود، به غايتي سرخ. و از اين رو بود كه آن مرد، سرخ را برگزيد، كه عشق سرخ است و آتش سرخ و عصيان سرخ .و از ميان تمامي سرخان، خون را برگزيد. نه اين خون رام آرام سر به زير فروتن را ، آن خون عاصي عاشق را. آن خون كه فواره است و فرياد.او خون خويش را برگزيد كه بازي سخت سرخ و سخت خونين بود. *** تركش كنيد و تنهايش بگذاريد كه شما را ياراي ياري او نيست.اين بازي آخر است و نه جوشن به كار مي آيد و نه نيزه و نه شمشير و نه سپر.ديگر نه طمع بهشت و نه ترس دوزخ و نه هول رستاخيز.برويد و برداريد و بگريزيد. ديگر پيراهنتان پاره نخواهد شد،تنتان ، پاره پاره خواهد شد.كيست؟ كيست كه با تن پاره پاره بماند؟ ديگر غنيمتي نصيبتان نخواهد شد،قلب شرحه شرحه تان ،غنيمت ديگران خواهد شد.كيست؟ كيست كه با قلب شرحه شرحه بماند؟ اين عزيمت را ديگر بازگشتي نيست، زيرا كه آن يار، گلو را بريده دوست دارد و سر را بر نيزه و خون را پاشيده بر آسمان.كيست؟ كيست كه با گلوي بريده و خون پاشيده بر آسمان، بماند؟ وقتي بنده ايد و او مالك، بازي اين همه سخت نيست. وقتي عابديد و او معبود، بازي اين همه سخت نيست. اما آن زمان كه عاشقيد و او معشوق، يا آن هنگامه كه او عاشق است و شما معشوق، بازي اين چنين سخت است و اين چنين سرخ و اين چنين خونين. و بازي عاشقي را نخواهيد برد، جز به بهاي خون خويش. آن مرد حسين بود و آن بازي كربلا و آن يار، خدا.
به قلم : باران در دوشنبه 1387/02/23 ساعت 7:38 AM موضوع: فرهنگی | + او عشق را می شناخت....
در آثار مولانا، عموما شهيد و حسين مترادف يکديگرند و حتي ميتوان گفت که واژه گلگون شهيد و مقام عظماي شهادت به اصطلاح فني انصراف دارد بر شخصيت جامع و يگانه امام حسين که انسان کامل است... حماسه معراج خونين عاشقانه سالار شهيدان، حضرت ابيعبدالله امام حسين ـ عليهالسلام ـ سلاله پاک رسول اکرم خاتم النبيين حضرت محمد مصطفي ـ صلواتالله عليه ـ در آثار مولانا در سياق (context) و چهارچوب (framework) توحيد و «سير محبي» به سوي توحيد ربوبي، معني و مفهوم پيدا ميکند. حضرت حق ـ جل جلاله ـ رب حسين است و «سلطان عشق خونين»، مربوب حضرت محبوب است. شمس عبارتند از: عشق ـ عاشقي ـ شهيد ـ شهادت ـ فدايي ـ بلا ـ مرگ ـ پارسا ـ فنا ـ قا ـ خسرو
به قلم : باران در دوشنبه 1387/02/23 ساعت 7:36 AM موضوع: فرهنگی | + سین هفتم هفت سین جهان
دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است... بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آنطرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان و همه اش ملکوت است. و به فکر آن درختم. آن درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا دورترین نقطه آسمان رفته است. اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت. باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد. اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی و این سفری سخت است، بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و سرخوش بروی و سادگی، توشه ات باشد. و باید یاد بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی؛ پس سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم سبکی را بیشتر می چشی. سالی نو آمده است و من سفره ای به بزرگی جهان پهن می کنم و هفت سینی می چینم از سفر و سختی و سادگی و سکوت و سبکی و سرخوشی. اما همه سین ها تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین جهان است.
به قلم : باران در دوشنبه 1387/02/23 ساعت 7:33 AM موضوع: فرهنگی | + کوج فریدون مشیری....
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
*****
به قلم : باران در چهارشنبه 1387/02/04 ساعت 7:44 AM موضوع: فرهنگی | + من و خدا
از خدا خواستم غرورم را بگیرد او فرمود:باز گرفتن غرور کار من نیست، بلکه این تو هستی که می بایستی آنرا ترک کنی. از خدا خواستم بیماران را شفا بخشد. اما خدا گفت:نه! این روح است که کامل است و جسم زودگذر. از خدا خواستم به من صبر و شکیبایی عطا کند. او فرمود: شکیبایی دست آورد رنج است و به کسی عطا نمی شود.آن را باید بدست آورد. از خدا سعادت خواستم و او فرمود:تبرک می کنم،اما کسب سعادت کار توست. از خدا خواستم روح مرا تعالی بخشد خدا گفت:تو باید خود متعالی شوی ، اما تو را یاری می دهم تا به ثمر بنشینی. از خدا خواستم به من کمک کند تا دیگران را به همان اندازهای که او من را دوست دارد، دوست بدارم. خداوند فرمود: هان ، اکنون دریافتی! از او نیرو خواستم، مشکلات را در برابرم قرار داد تا قوی تر شوم. از او حکمت خواستم ، مسایل بسیاری به من داد تا آن ها را حل کنم. از او شهامت خواستم ، خطر را در مقابلم نهاد تا از آن بجهم. از او عشق خواستم ، انسان های دردمند را در سر راهم قرار داد تا به آن ها کمک کنم. از او کمک خواستم ، به من فرصت داد. شاید هیچ یک از خواسته هایی که داشتم ، دریافت نکردم. اما به آن چه نیاز داشتم ، دست یافته بودم. دعای من مستجاب شده بود.
به قلم : باران در دوشنبه 1387/02/02 ساعت 11:18 AM موضوع: فرهنگی | + مدیریت زمان
P زندگی خود را بازپس گیر؛ فقط یک ساعت از 24 ساعت روزت را وقف خودت کن تا 23 ساعت باقی مانده تحت فرمان تو قرار گیرد.
P 10 دقیقه اول را با تحلیل 24 ساعت گذشته شروع کن. تک تک کارهایی را که کرده ای مرور کن، آنچه را که می شد بهتر انجام داد یا تغییر داد یا بایستی به نحوه دیگری انجام می شد در دفترت یادداشت کن.
P اهداف امروز را در 10 دقیقه بعدی مشخص کن. در واقع امروز تمام آن چیزی است که در اختیار داری.دیروز از دست رفته است و فردا شاید هرگز نیاید. امروز همیشه از آن توست. امروز است که فردا را بنا می نهد.امروز تو را جایی می برد که می خواهی بروی. با دگرگون کردن امروز می توانی جهان را دگرگون کنی. امروز هدیه ای است از سوی خداوند. به همین دلیل است که آن را «بودن در لحظه» می خوانند.
P در 10 دقیقه آخر اهداف دراز مدت خود را مشخص کن.این اهداف را به سه بخش تقسیم کن:
P اهداف 24 ساعت،هفت روز و 12 ماه آینده.
P درست است کسی نمی تواند زمان را متوقف کند اما می تواند نحوه استفاده از آن را تحت کنترل در بیاورد.
P ارتباط ضعیف یا نامفهوم با دیگران از عمده ترین عوامل اتلاف وقت است.
P ارزش هرچیز را با مقدار وقتی که حاضرید صرف آن کنید اندازه گیری کنید.
P هر روز مقداری از وقتتان را به این اختصاص دهید که در مورد هدف های اصلی و واقعی خود و راه های بهتری که از طریق آنها می توانید روز به روز به هدف های خود نزدیک تر شوید فکر و تامل کنید.
P همیشه برای انجام کارهایتان جدول زمان بندی شده داشته باشید و تمام کارها و قرار ملاقات ها را در آن بنویسید.
P رشد شخصیت عامل اصلی صرفه جویی در وقت است هر قدر انسان برتری شوید با صرف وقت کمتری می توانید به هدف های خود برسید.
P هرکاری که انجام می دهید در واقع دارید وقت خود را می فروشید، آن را ارزان نفروشید.
به قلم : باران در چهارشنبه 1386/10/26 ساعت 8:51 AM موضوع: فرهنگی | + ایا شیطان وجود دارد؟
به قلم : باران در دوشنبه 1386/08/07 ساعت 6:36 AM موضوع: فرهنگی | + حکمتهای خداوند
به قلم : باران در چهارشنبه 1386/08/02 ساعت 7:47 AM موضوع: فرهنگی | + شهادت
شهادت
از وقتی که به گفته جلال " سنت شهادت را فرام.ش کردهایم و به مقبرهداری شهیدان پرداحتهایم، به ناچار مرگ سیاه را گردن نهادهایم" و از هنگامی که به جای شیعه علی بودن و از هنگامی که به جای شیعه حسین بودن و شیعه زینب بودن، یعنی پیرو شهیدان بودن ، زنان و مردان ما عزادار شهیدان شدهاند و بس در عزای همیشگی ماندهایم! اما این دعوت را ، این انتظار یاری از او را ، این پیام حسین را – که "شیعه میخواهد" و در هر عصری و هر نسلی "شیعه میطلبد"- ما خاموش کردهایم. به این عنوان به مردم گفته ایم که حسین اشک میخواهد ضجه میخواهد و دگر هیچ، پیام دیگری ندارد. مرده است و عزادار میخواهد، نه شاهد شهید حاضر در همه جا و همه وقت و "پیرو"
به قلم : باران در شنبه 1386/07/28 ساعت 9:4 AM موضوع: فرهنگی | + |
|||||||||
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y K I Y N O O S H A N S A R I |
||||||||||